تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس
 

دخترم يك و نيم سالش است و علاقه شديدي به كتاب دارد. وقتي وارد اتاقم مي شود و چشمش به كتابهاي داخل قفسه ها مي افتد انگار گل از گلش مي شكفد. بال بال مي زند و با اشاره انگشت به من مي فهماند كه كتاب مي خواهد. وقتي با اصرار او و انكار من بالاخره يك كتاب دستش مي دهم با طمانينه مي نشيند و كتاب را آهسته ورق مي زند. چنان با ظرافت كتاب را مرور مي كند كه هميشه در حيرت مي مانم كودكي كه نه خواندن بلد است و نه نوشتن و حتي درست نمي تواند حرف بزند از تورق كتاب چه لذتي مي برد؟! لاي صفحات كتاب چه مي بيند كه آنقدر دقيق به كلمات خيره مي شود. گويي مي خواندشان و دنبال نكته خاصي مي گردد. به نگاه معصومانه اش در آن لحظه نمي آيد كه دنبال شر باشد و بخواهد كاري كند كه عصباني شوم. گويي مي داند كه نسبت به كتابهايم حساسم. نميخواهم تابخورد و بشكند. يا اينكه خودكار يا مدادي لايشان باشد و كتاب از شكل بيفتد. فقط نمي دانم چرا هروقت چشمم را دور مي بيند شروع مي كند به خوردن كتاب!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:44  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 

اردیبشهت سال 83 بود و برای چندمین سال پیاپی به نمایشگاه بین المللی کتاب تهران میرفتم. با یکی از دوستان که خوش مشرب بود و خوش مسافرت. بگو و بخند در کنار گردش در نمایشگاه بزرگ کتاب. بین آن همه آدم و آن همه کتاب . می گشتم و چشمانم دنبال کتاب بود..ورودی سالنی نگاهم افتاد به جمله ای که ناشری با خطی نازیبا روی کاغذ نوشته بود و جلوی غرفه اش گذاشته بود: «حسین منزوی پدر غزل معاصر در گذشت.» غمگین شدم یا نه ، یادم نیست اما میدانم آن لحظه اندوهی مرا فرا گرفت که برای همیشه در خاطرم مانده است.

امسال چندمین سال پیاپی است که به نمایشگاه بین المللی کتاب تهران نمی روم. اما هرگاه نیمه اردیبشهت می شود بی اختیار یاد حسین منزوی می افتم و  بهترین غزلی که طی این سالیان  بارها و بارها خوانده ام از او درکتاب «با عشق در حوالی فاجعه». که دیر شناختیمش و زود از دستش دادیم.

 

خیال خـام پلنگ من ، به سوی مــاه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش ، به روی خاك كشیـــدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دسـت رسیدن بود

گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من ، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری ، موازیــان به ناچاری
كه هردو باورمان ز آغـاز ، به یكدگــر نرسیدن بود

اگــرچـــه هیچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا
بهـــار در گــل شیپـوری ، مدام گرم دمیدن بود


شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ریخت به كام من
فریبكــار دغل‌پیشه ، بهانــه ‌اش نشنیـــدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی ، كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفــس می‌بافـت ولی به فكر پریدن بود

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:51  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

بچه مدرسه ای بودم. به کتاب علاقه بیشتری از الان داشتم. رفتم کتابفروشی. گشتم و از بین کتابها کتابی پیدا کردم که فقط اسمش توجه ام را جلب کرده بود: «تنها آدم های آهنی در باران زنگ می زنند» داشتم به تصویر جلد نگاه می کردم و آن مجسمه ی فلزی که پاهایش به زمین چسبیده بود انگار که دارد از چیزی فرار می کند یا به سمت کسی می دود. فروشنده آمد کتاب را ازم گرفت لایش را باز کرد و گفت این شعر را بخوان ببین می توانی چیزی ازش بفهمی؟!. مبهوت  به صفحه کتاب نگاه کردم .خواندم..  با لکنت خواندم

 

پا در رکاب و گاهی سربه هوا

از چین ِ پیشانی ِ پدر می گذشتم

فانوسی نداشتم

که دوستانه بردارم همراهی ِ دستی را که داشتم

صدای پوست را که می پوسید

                                    می شنیدم

پدر را که از بالای جوانی پرت می شد می دیدم

و چراغی ندیدم که در خیابانی فرو کرده باشند

 

 

از انبوه ِ تاریکی به در آمده ام

به آن روزهای پدر آمده ام

پسری دارم

که پا در رکاب و گاهی سر به هوا

از چین ِ پیشانیم می گذرد

 

بعد  سالها  دوباره  همان  شعر  را  دارم  می خوانم  و  خوب  میدانم  چه  می  خواهد  بگوید:  علی عبدالرضایی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:47  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 عکاس: اصغر خوش خلق

راهی نمانده است

جز آنکه

      به راهیانی بپیوندی

که پیوندهای ناگسستنی را

قبل از آنکه هیچ  پرانتزی بسته شود

                                         گشوده اند

قبل از آن که

نقطه ی پایان به پایان سطر برسد

راهی نمانده است

من و تو

پیش از آن که

دود شهرها صفحه های دفترمان را سیاه کند

پیش از آن که

نوک انگشتانمان

     در جهل مرکب فرو روند

                               باید

                                       ...باید

                                                 با آن خط سفید ممتد همراه شویم!

راهی نمانده است

            بیا تصمیممان را عوض کنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 20:42  توسط مصطفی علی میرزایی  |