تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس

زنی زنبیل به دست

« زندگی یک خیابان دراز ست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد ... »

 

 

مردم دور جسد بی جان دختر بچه ای را که از دیشب آنجا افتاده بود احاطه کرده بودند . همهمه ای به پا بود که گذر هر رهگذری را کُند می کرد . یکی گفت :          

-« چه نامردی بوده که ... »                

دیگری حرفش را قطع کرد :                 

-« عجب دوره ای شده ها ؟!... »

پسربچه ای که دماغش آویزان بود در حالی که خود را بین جمعیت جابجا می کرد، با هیجان به همبازی خود گفت :   

-« دستبندش رو ببین !... دستبند ! »

و با آستین پیراهن دماغش را پاک کرد. زنی زنبیل به دست از میان جمعیت شکافی باز کرد . جلو رفت و نگاهی به جسم بی روح دخترک انداخت . با حسرت به دستبند طلای دستش خیره شد . دوباره آن نفرت و کینه ی شب گذشته در وجودش بیدار گردید.                     

لحظه ای بعد که صدای آژیر آمبولانس به گوش می رسید از آنجا دور شد در حالی که به دستبند طلای دستش خیره شده بود!                                                        

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 10:22  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

   دوست دارم مطلبی نقل کنم از فیه مافیه مولانا و قبل از آن دوست دارم بدانید که هر چند عصبانی و خشمگینم ولی هیچ دلیلی ندارد شما را از خواندن این مطلب محروم کنم:

« قرآن دیبای دورویه است: بعضی از این روی بهره می یابند و بعضی از آن روی . هر دوراست است. چون حق تعالی می خواهد که هر دو قوم از او مستفید شوند. همچنانکه زنی را شوهر است و فرزندی شیر خوار و هر دو را از او حظی دیگر است. طفل را از پستان و شیر او و شوهر لذت جفتی یابد از او. خلایق طفلان راهند از قرآن لذت ظاهر یابند و شیر خورند الا آنها که کمال یافته اند. ایشان را در معانی قرآن تفرجی دیگر باشد و فهمی دیگر کنند.»

زندگي

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 6:41  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

من .. هستم... حوصله جر و بحث با كسي رو هم ندارم...فقط اگه خيلي عصباني بشم با مشت ميزنم روي ميز .. همين .. دوباره تاكيد مي كنم من مصطفي علي ميرزايي هستم و نه كس ديگه اي.. حالا اگه متوجه شديد همه صلوات بفرستيد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 17:8  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

اين نه عكس كودكي من است نه شما... تنها عكس يك كودك است. معصوميت زير آن مژه هاي زيبا در چشماني خفته است ... انسان دلش مي خواهد گريه كند چون تنها انسان است كه گريه مي كند و آستينش از اشك تر است. كودك

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 16:59  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

سلام ...

من تو بلاگفا هستم...

به گمانم تنها نیستم..

همه به من خیره شده اند.!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 16:32  توسط مصطفی علی میرزایی  |