زنی زنبیل به دست
« زندگی یک خیابان دراز ست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد ... »
مردم دور جسد بی جان دختر بچه ای را که از دیشب آنجا افتاده بود احاطه کرده بودند . همهمه ای به پا بود که گذر هر رهگذری را کُند می کرد . یکی گفت :
-« چه نامردی بوده که ... »
دیگری حرفش را قطع کرد :
-« عجب دوره ای شده ها ؟!... »
پسربچه ای که دماغش آویزان بود در حالی که خود را بین جمعیت جابجا می کرد، با هیجان به همبازی خود گفت :
-« دستبندش رو ببین !... دستبند ! »
و با آستین پیراهن دماغش را پاک کرد. زنی زنبیل به دست از میان جمعیت شکافی باز کرد . جلو رفت و نگاهی به جسم بی روح دخترک انداخت . با حسرت به دستبند طلای دستش خیره شد . دوباره آن نفرت و کینه ی شب گذشته در وجودش بیدار گردید.
لحظه ای بعد که صدای آژیر آمبولانس به گوش می رسید از آنجا دور شد در حالی که به دستبند طلای دستش خیره شده بود!
« قرآن دیبای دورویه است: بعضی از این روی بهره می یابند و بعضی از آن روی . هر دوراست است. چون حق تعالی می خواهد که هر دو قوم از او مستفید شوند. همچنانکه زنی را شوهر است و فرزندی شیر خوار و هر دو را از او حظی دیگر است. طفل را از پستان و شیر او و شوهر لذت جفتی یابد از او. خلایق طفلان راهند از قرآن لذت ظاهر یابند و شیر خورند الا آنها که کمال یافته اند. ایشان را در معانی قرآن تفرجی دیگر باشد و فهمی دیگر کنند.»


من تو بلاگفا هستم...
به گمانم تنها نیستم..
همه به من خیره شده اند.!