(وای باران ... باران .. شیشه ی پنجره را باران شست) ...
دیشب خواب مبهمی دیدم. نمی دانم من بودم یا عمویم . ..
نمی دانم یک کداممان مرده بودیم!..
![]()
خوشی زنبور در گرد آوردن نوش گل هاست
و خوشی گل
در سپردن نوش خود به زنبور.
برای زنبور گل چشمه ای از زندگی است
و گل زنبور را به دیده ی پیام آور عشق می نگرد.
و داد و ستد شادکامی
برای زنبور و گل هر دو
یک نیاز و نشئه است.
ای مردم
در خوشی های خویش
چون گلها و زنبوران باشید.

انتخاب از سخنان زیبای جبران خلیل جبران
حرف از قورباغه آوازه خوان نیست حرف از نوشتن است و نوشتن مشکل است و خوب نوشتن مشکل تر...
... حسين يوسفي هر چند كوتاه نوشته است اما كلامش گيرا و عميق است... كاش ما هم روزي بتوانيم زبان دل و زبان قلم مان را يكي كنيم... چه زيبا گفته رحمان رحمت الهي پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود...پس ما هم خاموش باشيم بهتر است
ما و امثال ما شاید نقش همان قورباغه ای را بازی میکنیم که وقتی کسی دیگر در شهر نیست هفت تیرکش می شود... عينك مي تواند هميشه سر دماغ باشد اما ما نمی توانیم... خلاص گفتم که یعنی تمام.
بهار نزدیک است ...
منظورم فصل بهار است چون فکر می کنم بهار زودتر از موعد فصلش پیدا می شود. شهر ما بهار را جشن گرفته است... بالاخره سال ۸۳ اگر برای عده ای نحس بود و یا خوش یمن گذشت و همینگونه می گذرد و می گذرد و بهارها می آید و می رود و زمانی در می یابی که دیگر مجالی نیست و حسرت و افسوسی می ماند. به راستی چرا انسان این همه نشانه می بیند و عبرت نمی گیرد؟!....
بهار نزدیک است ...
آیا روزی می رسد که بگوییم بهار دیگر نمی آید؟
اذارایتم الربیع فاکثرو ذکرالنشور
امروز جمعه آخرین روز نمایشگاهی بود که هفتمین دوره اش در مشهد و در نیمه اسفند امسال برگزار می شد البته از حق نگذریم که سال به سال بهتر می شود...


یاران منشینید خموش
ایران بر سایه ی دار است کنون
منشینید خموش..
چقدر ممكن است با صداي استاد ارتباط داشته باشيد؟...
مجموعه تاریخی مزار « مولانا زین الدین ابوبکر تایبادی » :
این مجموعه باشکوه در کنار گورستان قدیمی شهر تایباد واقع شده است و آرامگاه «مولانا ابوبکر تایبادی » در فضایی باز مقابل بنایی رفیع در پناه درخت پسته ای کهنسال به چشم می خورد . در سال 1030 ه. ق شخصی به نام خواجه درویش محجری را پیرامون قبر کشیده و لوحی و لوحی نیز تقدیم مزار نمود . دو لوح خاکستری یکی بر روی قبر و دیگری در بالاسر آن به صورت افراشته وجود دارد. بر روی سنگ مزار وی به قلم زیبای نستعلیق این عبارت دیده می شود : « کل شی ءٍ حالک الاّ وجهه ، هذا مرقد مرحوم قطب الاقطاب مولانا ، شیخ زین الدین ابابکر شیخ علی بن شیخ ابوبکربن شیخ احمد بن شیخ (محمد بن) شیخ محمود بن شیخ سهیل تایبادی ، وفا ت یوم پنجشنبه سلخ محرم 791 » و بر روی سنگ قبر افراشته این عارف چنین نگاشته شده :
سنه ی احدی و تسعین بود تاریخ
گشته هفتصد از سلخ محرم
شده نصف النهار از پنجشنبه
که روح پاک مولانای اعظم
سوی خلد برین رفت و ملایک
همه گفتند از جان « خیر مقدم »
در مجاورت آرامگاه مسجد یا گنبد خانه ، ایوانی زیبا با طاق آهنگ و دو حجره دواشکوبه در طرفین به پاس حرمت آن صوفی زاهد ساخته شده است .فضای اصلی این بنا با ابعاد 50/17 ×50/16 متر مربع شامل فضاها یی محدود تر به صورت شاه نشین هایی ست که پوشش آنها به صورت نیم گنبدی همراه با گوشه سازی و مقرنس کاری است . و بر فراز آن پوششی گنبدی ، زیبایی خاصی به معماری این مکان داده است .
کتیبه ایوان بنا به خط ثلث که از جمله نفایس هنری است شامل یازده آیه ی اول از سوره ی مبارکه ی « کهف » است و کاتب آن « جلال الدین بن محمد بن جعفر » می باشد . همچنین در بخش فوقانی این کتیبه عبارت « الملک لله » به خط کوفی تکرار شده است . علاوه بر آن کتیبه ای دیگر به خط ثلث پیرامون کمرگاه ایوان را دور می زند که حاوی عباراتی تاریخی درباره زمینه ی بنیان این بنای رفیع است . در بالای کتیبه نیز عبارت « الملک لله » به خط کوفی نقش بسته است . فضای زیر گنبد با عناصر تزئینی و کاربندی آراسته شده و ازاره های آن به شیوه ی گره سازی با تلفیق سنگ و کاشی معرق آذین بخش این قسمت گردیده و بعدها ازاره ، محلی شده است برای ثبت یادگاریهای زیبا در طول زمان که بعضی از آنها به رجال مشهور آن دوره و قرون پس از آن تعلق دارد. همچنین درب چوبی نصب شده در بنا از ارزش تاریخی بسیاری برخوردار است که بر روی آن کتیبه های بسیار زیبا به خط ثلث حاوی عبارت : « مفتاح الجنه ، لا اله الا لله ، محمد رسول الله » به چشم می خورد .
نمای بیرونی بنا شامل تزئینات کاشی کاری و آجر کاریهای ظریفی است که با خطوط معقلی ، موتیفها ، نقوش اسلیمی و خطایی آراسته شده است . علاوه بر آن اطراف صحن مزار مشتمل بر ایوانچه هایی است که فضای خاصی را برای این مکان فراهم آورده است . در مدخل ورودی به مزار آب انباری آجری وجود دارد که ساختار معماری آن بدون پاشیر است . بنای واقع در میانه ی گورستان مجاور شامل ایوان ، گنبد خانه ، ایوانچه و مقبره جلوی آن نیز منتسب به پدر مولانا « زین الدین ابوبکر تایبادی » است . به استناد کتیبه ی موجود ، کار ساختمان بنای مزار مولانا در سال 848 ه. ق مقارن با زمامداری شاهرخ پسر تیمور به پایان رسیده و بانی آن « غیاث الدین پیر احمد خوافی » وزیر با درایت وی بوده است .
درگذشت مردي كه يگانه دهر خويش بود
سرايش
سرايش لحظه هاي بودن
و زيستن را
شكيبانه
از سر مي گيرم
گوش كن:
اندوه وارانه
مي خوانم
سرودي از تو !
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
كوه را به نام سنگ
دل شكفته ي مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام كوچكم صدا بزن!
شعري از عمران صلاحي
اگر چه طاعت اين شيخكان سالوس است
كه جوش و ولوله در گوش انس و جان انداخت
ولي به كعبه كه گر جبرئيل طاعتشان
به منجنيق تواند بر آسمان انداخت
(طرايق الحقايق)


كاغذها را باد برده بود آنجا كه همه حدس مي زدند پشت كوه بايد باشد. آنجا خبرهايي بود كه ما نبايد مي فهميديم. اينها را آنهايي كه ديده بودند مي گفتند.ديده بودند كه نسيم ملايمي كاغذ ها را برداشت و تا دم پنجره رساند وناگهان باد تندي آنها را ربود. كاغذها انگار كه پرپر زنان بروند رفته بودند. تا جايي كه ديد چشم ها كشش داشته حركتشان را به سوي كوه ديده بودند.
يكي از ما كه كلاهي بر سر داشت گفته بود:
-آنجا جايي است كه از دسترس ما دور است بايد فكرش را نيز از سر خارج كنيم.
و كلاهش را برداشته و دوباره گذاشته بود كه:
- مجبوريم... چاره اي نيست.
جوانترين بين ما كه چهره اش خردسال مي نمود با تمسخر گفته بود:
-از مادربزرگم افسانه هايي درباره اش شنيده ام اما همه اش افسانه اي بيش نيست .نمي تواند واقعيت داشته باشد.
نفر چهارم قوي ترِ ما بود.هيكل درشتي داشت و هميشه آستين هايش تا زده بود گويي مدام آماده نبرد است. نبرد كه نه..! چون نبردي در ميان نبود. يعني هيچ گاه ستيزي نبود وخوني نيز بر زمين ريخته نشده بود. پيروزي و شكستي نبود. نه كسي مجروحي ديده بود ونه اسيري ...
اولين بار تنها يكي آرزوي نبرد داشت و او هم گويي با باد ناپديد شد. تنها اثري كه از او باقي ماند چند دستنوشته مشوش و نامفهوم بود وكسي چيزي از آن نفهميد. مي گفتند شعر است و شعر چيزي نيست جز توهمات و خيالات باطل .
قوي تر بين ما آستينش را بالا زده گفته بود:
-من هستم... تا آخر.
همه خوشحال بوديم. اما پنجمين نفر نگران بود. خود را مجبور مي ديد با ما همراه باشد و تنها نماند.
ما پنج نفر شديم و شهر را ترك كرديم و به سوي آرماني كه باد نشانمان داده بود شتافتيم. مردم بدرقه مان نكردند. ما را مردگاني پنداشتند كه سنگ قبري برايشان نخواهد بود فاتحه اي نخواهد بود و نه آمرزشي. رفتيم و ابتدا تنها سايه هامان همراه مان بودند اما كم كم و يكي يكي آنها نيز گريختند. ما مانديم و خودمان. نه كوله باري و نه توشه اي. به اميد يافتن گمشده اي كه تا كنون به فكر جستنش نبوديم. راه دشوار نبود چون راهي نبود بيراهه مي رفتيم و پشت سر خراب مي كرديم. نمي خواستيم رد پايي بماند كسي دنبالمان بيايد و بيابدمان حتي اجسادمان را...
جوان تر بين ما خسته شد يكي يكي او را به شانه گرفتيم قوي تر بين ما مايوس شد و پنجمين ناراحت، بار تن و روح همديگر را كشيديم و به هم اميد داديم كه يابنده ايم. بين راه نماز هيچ كدام مان ترك و دعاي هيچكدام مان قطع نشد. خروشيديم و جوابي نشنيديم.
تا اينكه روزي باد صدايي با خود آورد، آهنگي غمين كه بي اختيار گريه آغازيديم و باد صداي گريه مان را با خود برد و كوه جوابمان داد:
-برگرديد... گوهرتان را نخواهيد يافت!
ولي براي ما برگشتي نبود. يقين گم نشده بوديم تا پيدا شويم. آنكه كلاهي بر سر داشت گفت:
-بايد ادامه دهيم.
وكلاهش را برداشت تا باد آن را نبرد.
پس تصميم بر ادامه گرفتيم و هر كدام بر دامن باد چنگ زديم وهمراه باد حركت كرديم. اين بار كوه هيچ صدايمان نزد و خاموش ماند. به قله كه رسيديم باد رهايمان كرد و برگشت و ما حيران پشت سر را نگريستيم كه از آن بالا شهر مان بيشه اي بيش نمي نمود. بين ما آنكه مايوس تر بود برگشت و فرياد كشيد :
-سرزمين موعود آنجاست !
و به پشت كوه اشاره كرد. همه خيره مانديم به رودخانه ها و جنگل و دريا و مراتع سر سبز كه غير از اثر انسان همه چيز در آن ديده مي شد. آنكه جوانتر بود فريادي كشيد و زودتر از بقيه سرازير شد.
باد كاغذ ها را آورده بود آنجايي كه همه مي گفتند پشت كوه بايد باشد، اما آنكه اولين بار آرزوي نبرد داشت معترف بود آب رود آنها را برده است جايي كه مي گويند پشت درياست!

كاش پرواز به اين آساني بود...
خودتان بشنوید بهتر است از اینکه من اینجا بنویسم چنین بود و چنان شد حتما اين كارو بكنيد..
درد عشق و انتظار .... دارم زان شب يادگار ... در آن شب سرد پاييز... آهنگ سفر مي كردي...از رهگذري محنت بين .. ديدم كه گذر مي كردي ..
تو رفتي و دلم غمين شد... رهين آه آتشين شد... از آن شبي كه برنگشتي.. جهان كه شادي آفرين بود .... به چشم من غم آفرين شد.. از آن شبي كه برنگشتي...
... از آن شب سرد خزان شبها گذشته .. داستان باده و مینا گذشته ... روزگاری بر من تنها گذشته... تو رفتی و دلم غمین شد.. غمین آه آتشین شد.. از آن شبی که برنگشتی...
راستي ..چرا ايرج بسطامي را بعد از مرگش شناختند؟!...
حتما اين عكس رو بارها ديده ايد ... ولي دوست دارم دوباره خيره شويد به تصوير و اشك بريزيد براي روز هجرت. .. ...
دو تصویر
در برابر هم گریستند
نه برای هم
که برای خود
و دیگرانی که خود بهانه اش بودند.
دو تصویر
تا بی نهایت گریستند.


ارتفاع
فریاد صاحبخانه
و دزدی که با پای شکسته می دود...

