تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس

نقاشي

«كوتو» نقاش ايتاليايي در شهر «پادو» نقاشي مي كرد كه «دانته» به ملاقاتش رفت.

وقتي كه وارد خانه ي او شد كودكان او را ديد كه همه شان بسيار زشت بودند. «دانته» دچار حيرت شد و به دوست نقاشش گفت:

-عجب..!.. تو زيباترين تابلوها را به ديگران مي دهي و زشت ترين آنها را براي خود نگاه مي داري؟!

نقاش فوراً جواب داد:

-ولي دوست عزيز ، در نظر بگير كه آن تابلوها را در روز روشن كشيده ام !

...............................................................................................................

برخي از نظرات دوستان عزيز:

جمعه 2 ارديبهشت1384 ساعت: 3:50 توسط:من  
چه باحال!
نقش زدن در شب ولی حالی دگر دارد..!! از عمق دل برون میاد و جان را سیقل می دهد!!!

 

پنجشنبه 1 ارديبهشت1384 ساعت: 21:39 توسط:آزاده  
عجبا ، چه حاضر جواب بوده این جناب کوتو. آخ تا یادم نرفته مرسی که سر زدی و شرمنده که دیر جواب دادم

 

چهارشنبه 31 فروردين1384 ساعت: 17:39 توسط:***cheetah  
خیلی جالب و زیبا بود موفق باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 17:27  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

سلام...

از آنجایی که ما (من و ایوب ) دوقلوهای به هم نچسبیده هستیم گفتم طبق سفارش عرض کنم کامپیوتر ایوب مشکل پیدا کرده و اگر در کار وبلاگش وقفه ای می بینید عذرش را بپذیرید...

خلوتگاه خلسه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 18:12  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

اسماعيل نواب صفا

نمي دانم چه مي شود گفت؟!

معرفي كتاب ؟ يا معرفي نويسنده ؟ و يا يادبودي از هنرمنداني كه از دست رفته اند؟... هر چه مي خواهيد اسمش را بگذاريد!

كتاب «خاطراتي از هنرمندان» نوشته مرحوم پرويز خطيبي رادر كتابفروشي ها مي توان يافت. چندي پيش كه كتاب را مرور مي كردم چشمم افتاد به خاطره ي پرويز خطيبي با اسماعيل نواب صفا، كه چندي پيش عمرش را داد به شما.

با خودم گفتم آوردن چند سطر از آن كتاب هم كتاب را معرفي مي كند ، هم يادي مي شود از اسماعیل نواب صفا-ترانه سراي مشهور كشورمان- كه حتما(!!) خبر فوتش را در مطبوعات خوانده و يا در رسانه ها ديده و شنيده باشيد(!)... بگذريم.

سعي كردم مطلب را با تلخيص بياورم چون نه وقتش را دارم و نه حوصله اش ...

 

اسماعيل نواب صفا ، شاعر پر شور و دلسوخته كرمانشاهي

سال 1325 پس از قريب دو سال كه شخصا روزنامه سياسي «بهرام» را انتشار مي دادم به عنوان سردبير روزنامه «توفيق» برگشتم. در اين سال علاوه بر نويسندگان قديمي ، توفيق از همكاري يكي دو نويسنده تازه كار و جوان سود مي برد. يكي «كريم فكور» بود كه هنوز دانشگاه را تمام نكرده بود و ديگري «اسماعيل نواب صفا» كه تازه از كرمانشاه به تهران آمده بود و مثل ساير جوان ها سري پر شور داشت. يك شب در جلسات هفتگي توفيق نواب صفا غزلي خواند كه به دل همه نشست. غزلي كه يكي دوسال بعد همه جا دهان به دهان مي گشت و بيان كننده ي احساسات عميق يك شاعر دلسوز بود؛

من چيستم حكايت از ياد رفته اي تصويري از جواني بر باد رفته اي

همان شب اين جوان پرشور كرمانشاهي به جمع ما پيوست، به جمع من و ابوالقاسم حالت و عبداله محمدي و يكي دو تن از نويسندگان وشاعران توفيق. اولين منزل يك كافه ي زيرزميني در خيابان نادري بود كه پاتوق هميشگي حالت محسوب مي شد. از آن كافه هاي شلوغ و به قول معروف «ساززن ضربي» با مشتري هاي آنچناني و خيلي چيزهاي ديگر.

آن شب نواب صفا ، مصطفي اسكوئي و اكبر مشكين آمدند تا زير كرسي اطاق من كه هميشه داغ بود بخوابند. اين سه نفر سيگار مي كشيدند، ولي من هنوز سيگاري نشده بودم. در ان شب سرد زمستاني كه برف سراسر خيابان ها را پوشانده بود، ساعتها طول كشيد تا به خانه رسيديم.حدود ساعت دو ونيم بود كه به خانه رسيديم . منقل زير كرسي سرد و خاموش بود. تصميم گرفتيم كه بخاري نفتي را روشن كنيم ولي پيت نفت را پيدا نمي كرديم. نواب صفا گفت برويم بيرون هم نفت بخريم و هم سيگار. گفتم همه جا بسته است . گفت جوينده يابنده است توي اين سرما كه نمي شود خوابيد.

از خيابان لاله زار به خيابان ميدان مخبرالدوله رفتيم و از آنجا به شاه آباد رفتيم ولي همه مغازه ها بسته بود...از خيابان منوچهري به قهوه خانه اي در «ولي آباد» سر زديم . كمي نفت در بطري ريخت و به دستمان داد و در مقابل سوال نواب صفا كه پرسيده بود:قوطي سيگار گرگانت را مي فروشي؟ گفت: جانم را مي فروشم و سيگار را نمي فروشم. همين يك قوطي است تا صبح.

به خانه برگشتيم و بخاري را روشن كرديم. .. صبح كه از خواب بيدار شدم «صفا» را ديدم كه با كت و شلوار روي صندلي نشسته و به گفته ي خودش تا دميدن صبح مژه به هم نزده است...

روحبخش» اولين ترانه صفا را در راديو خواند و كمي بعد از آن به هر كجا كه مي رفتيم اين ترانه را از زبان مردم كوچه و بازار مي شنيديم

موسم گل شد و وقت گل چيدن...خوش بود چهره ي گل رخان ديدن

در سال 1348 مديركل راديو اصفهان شد و دو سال بعد صفا به عنوان نماينده مردم اصفهان به مجلوس شورا ملي رفت. خودش به شوخي مي گفت:هر چه باشد من از وكلاي ديگر طبيعي ترم چون مردم مرا از ترانه هايم مي شناسند...

 

به بعضی از ديگر عناوين موجود در فهرست كتاب توجه كنيد:

حبيب سماعي و سنتور سحر اميزش

چرا مرتضي محجوبي رنجيد؟

گناه قمر: خواندن مرغ سحر

هدايت به انجوي شيرازي گفت: ياهو مارفتيم خودمان را بتركانيم!

ماجراي اختلاف داريوش رفيعي با نواب صفا

مهدي سهيلي شاعري با زبان تند و قلب مهربان

تار شكسته لطف اله مجد

مرگ دكتر خانلري ضربه هولناكي كه بر اخوان ثالث وارد آمد

خزان عشق داستان زندگي رهي معيري

فيلم هاي اوليه بهروز وثوق جوابگوي عطش بازيگري او نبود

ابوالقاسم حالت:اي تف به ريش جمله ي ايرانيان فروش

سيمين بهبهاني شاهد مرگ جواد فاضل

انوشيروان روحاني هنرمند بلند پرواز

و ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 18:9  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

عكس روي جلد نوار شوق دوست

همايون شجريان را پيش از اين با كاست (نسيم وصل) شناختم. اثري كه باعث تعجب بسياري از هنرمندان شد و مي شود گفت شوكه شدند. از همايون چنين كار زيبايي!.. عجبا!..

آقاي محمد جواد ضرابيان آهنگ هاي لطيفي ساخته بود بخصوص تصنيف (هواي گريه بر روي شعر سيمين بهبهاني) كه بااجراي همايون اشك در چشم آدم جمع مي شد -و مي شود- و نمي شد اين تصنيف زيبا را نديده گرفت...از طرفي آوازي كه در كاست نسيم وصل اجرا كرد كار قابل قبولي بود ..

اما هنگامي كه چندي پيش كاست (شوق دوست) كه اسم كليشه اي و كلاسيكي دارد -مثل بسياري اسامي كه از عشق و مستي و دوست فراوان استفاده كرده اند وحال آدم را به هم مي زند- به دستم رسيد ابتدا تصوير  همايون را كه بر روي آن نقش بسته بود خيره شدم گويي همايون هم -مثل بعضي ها- قسم خورده تصويرش بايد روي جلد تمام نوارهاي منتشر شده و نشده اش باشد، مقداري سرزنشش كردم!

ولي وقتي كه به اجراي همايون گوش سپردم بسيار خوشحال شدم!... در اين كار نه تنها تصانيف به خوبي اجرا شده بلكه آواز بسيار استادانه اي مي شنويد و البته در نگاه اول كساني كه با همايون و صدايش آشنا نيستند مي پندارند خود استاد شجريان است كه مي خواند اما وقتي در مي يابند كه او نيست در شگفت مي مانند.

از همايون بر مي آيد راه دشواري را كه پيش رو دارد به خوبي بپيمايد هر چند هنوز به قول استاد تحت تعليم است...

آري ! ...

 ما هم اگر چنين پدري داشتيم مي توانستيم دنباله رو هنر او شويم ؟ كه بزرگان فرموده اند : 

ميراث پدر خواهي علم پدر آموز!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 18:25  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 

گذشتن از کنار بعضی مسایل آسان نیست. 

 نمی توانم ببینم توهین می کنند و بگذرم .. نمی توانم تحمل کنم کسی یا کسانی مردم را مورد تمسخر قرار می دهند...نمی توانم ببینم برادرم زیر مشت و لگد است و بنشینم ... نمی توانم ببینم دهان خواهرم را با چسب چسبانده اند تا تنواند سخن بگوید... نمی توانم دروغ های بزرگان را تحمل کنم و لبخند را نقاشی کنم...نمی توانم بخوانم و ننویسم..

.نمی توانم توهین به قرآن را توجیه کنم....                                                     

 ... نمی توانم نماز نخوانم!                                                                                                        

هر کس مرا نشناخته بشناسد...                                                                                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 22:30  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

محمد رسول الله

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 11:6  توسط مصطفی علی میرزایی 

كارنامه

 نشریه فرهنگی ادبی هنری کارنامه متوقف شد!...

مدیر مسئول کارنامه گفت: هنوز ابلاغ کتبی به دست من نرسیده است...

ضمن عرض سلام و خسته نباشید طی این سالها به خانم نگار اسکندر فر به ایشان توصیه می کنم خودشان نشریه را تعطیل بفرمایند!!!

karnameh

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 15:39  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

راسل كرو در فيلم گلادياتور

 

 

 

وقتي هانس زيمر(متولد ۱۹۷۵) آهنگساز آلماني الاصل ؛ سازنده موسيقي فيلم گلادياتور   ۲سال زحمت كشيد تا محصول هنر و تلاش هنري خود را به گوش جهانيان برساند آيا هيچ فكر مي كرد موسيقي اش روزي دستخوش سانسور و حتي دلخراش تر اينكه از روي فيلم حذف گردد؟!...

باور كنيد صدا و سيماي ما اين كار را كرد...!...

اين كه مدت زيادي است بحث چگونگي پخش موسيقي و نشان دادن يا ندادن آلات موسيقي در صدا و سيما و تلويزيون كشور ما مطرح است بحثي قديمي است اما با وجود انتقادات شديد رسانه ها و منتقدان و حتي افراد صاحب نظري چون استاد شجريان بر روال كار آن تاثيري پيدا نشده  و همچنان بر قوت خود باقي است!

براي خيلي ها گذشتن از كنار چنين مواردي از آب خوردن هم آسان تر است. مثال زنده امروز قضيه ايست كه همه اهل فرهنگ فهميدند؛

چندي پيش سازمان يونسكو به ايران هشدار داد در صورت ادامه ساختن برج تجاري بزرگي كه حريم هوايي ميدان نقش جهان را خدشه دار مي كرد ، اسم ميدان نقش جهان را از ليست اماكن تاريخي جهاني ثبت شده خط خواهد زد ... اما نتيجه همان شد كه انتظار مي رفت و ميدان نقش جهان نقش بر آب شد ، ساختن برج ادامه يافت و ...

حالا هيچ كس تعجب نكرد و نخواهد كرد كه موسيقي فيلم گلادياتور هنگامي كه از شبكه دو سيما پخش مي شود دستخوش سانسور و حذف گردد... چرا كه هيچ كس نفهميد عيبش در كجا بود!...تمت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 15:14  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 0:23  توسط مصطفی علی میرزایی 

بشنو و بخوان

از خواب پریدم..

 نه که خواب بد دیده باشم .. نه !... چون تقریبا هر شب خوابهای ناخوش آیند می بینم.

از خواب پریدم در حالی که قلبم به شدت می زد. چهار دست و پایی خودم را رساندم به گوشه ی اتاق. کیفم را    برداشتم و داخلش را جستجو کردم...

 شیشه ی سربسته پرآبی که داخل کیف بود را برداشتم. تکانی دادم و خیره نگاهش کردم...

چرا باید خوابش را ببینم تا یادم بیاید..

گربه ماهي مرده بود..!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1384ساعت 8:32  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

سلام.

رحمان جان..

..البته من باید زودتر می گفتم و نگفتم.. و آن تعریف و تمجید های بیجایی است که از نوشته ی من کردی. راوي آن اثر بی نظیری  نیست که آنقدر از مقام و منزلتش صحبت به عمل آید که عده ای نخوانده و نشنیده با خود بگویند نویسنده ی راوی کیست؟!...

 این نویسنده ی بهترین کیست؟!...

رحمان جان ..نوشته ات مرا به شوق آورد.. دست مريزاد..

كاش بقيه هم دقيق بخوانند.

.. راستی خداقوتی هم به ايوب بدهیم.. شعر تازه ای سروده

راوي

كاغذها را باد برده بود آنجا كه همه حدس مي زدند پشت كوه بايد باشد. آنجا خبرهايي بود كه ما نبايد مي فهميديم. اينها را آنهايي كه ديده بودند مي گفتند.ديده بودند كه نسيم ملايمي كاغذ ها را برداشت و تا دم پنجره رساند وناگهان باد تندي آنها را ربود. كاغذها انگار كه پرپر زنان بروند رفته بودند. تا جايي كه ديد چشم ها كشش داشته حركتشان را به سوي كوه ديده بودند.

يكي از ما كه كلاهي بر سر داشت گفته بود:

-آنجا جايي است كه از دسترس ما دور است بايد فكرش را نيز از سر خارج كنيم.

و كلاهش را برداشته و دوباره گذاشته بود كه:

- مجبوريم... چاره اي نيست.

جوانترين بين ما كه چهره اش خردسال مي نمود با تمسخر گفته بود:

-از مادربزرگم افسانه هايي درباره اش شنيده ام اما همه اش افسانه اي بيش نيست .نمي تواند واقعيت داشته باشد.

نفر چهارم قوي ترِ ما بود.هيكل درشتي داشت و هميشه آستين هايش تا زده بود گويي مدام آماده نبرد است. نبرد كه نه..! چون نبردي در ميان نبود. يعني هيچ گاه ستيزي نبود وخوني نيز بر زمين ريخته نشده بود. پيروزي و شكستي نبود. نه كسي مجروحي ديده بود ونه اسيري ...

اولين بار تنها يكي آرزوي نبرد داشت و او هم گويي با باد ناپديد شد. تنها اثري كه از او باقي ماند چند دستنوشته مشوش و نامفهوم بود وكسي چيزي از آن نفهميد. مي گفتند شعر است و شعر چيزي نيست جز توهمات و خيالات باطل .

قوي تر بين ما آستينش را بالا زده گفته بود:

-من هستم... تا آخر.

همه خوشحال بوديم. اما پنجمين نفر نگران بود. خود را مجبور مي ديد با ما همراه باشد و تنها نماند.

ما پنج نفر شديم و شهر را ترك كرديم و به سوي آرماني كه باد نشانمان داده بود شتافتيم. مردم بدرقه مان نكردند. ما را مردگاني پنداشتند كه سنگ قبري برايشان نخواهد بود فاتحه اي نخواهد بود و نه آمرزشي. رفتيم و ابتدا تنها سايه هامان همراه مان بودند اما كم كم و يكي يكي آنها نيز گريختند. ما مانديم و خودمان. نه كوله باري و نه توشه اي. به اميد يافتن گمشده اي كه تا كنون به فكر جستنش نبوديم. راه دشوار نبود چون راهي نبود بيراهه مي رفتيم و پشت سر خراب مي كرديم. نمي خواستيم رد پايي بماند كسي دنبالمان بيايد و بيابدمان حتي اجسادمان را...

جوان تر بين ما خسته شد يكي يكي او را به شانه گرفتيم قوي تر بين ما مايوس شد و پنجمين ناراحت، بار تن و روح همديگر را كشيديم و به هم اميد داديم كه يابنده ايم. بين راه نماز هيچ كدام مان ترك و دعاي هيچكدام مان قطع نشد. خروشيديم و جوابي نشنيديم.

تا اينكه روزي باد صدايي با خود آورد، آهنگي غمين كه بي اختيار گريه آغازيديم و باد صداي گريه مان را با خود برد و كوه جوابمان داد:

-برگرديد... گوهرتان را نخواهيد يافت!

ولي براي ما برگشتي نبود. يقين گم نشده بوديم تا پيدا شويم. آنكه كلاهي بر سر داشت گفت:

-بايد ادامه دهيم.

وكلاهش را برداشت تا باد آن را نبرد.

پس تصميم بر ادامه گرفتيم و هر كدام بر دامن باد چنگ زديم وهمراه باد حركت كرديم. اين بار كوه هيچ صدايمان نزد و خاموش ماند. به قله كه رسيديم باد رهايمان كرد و برگشت و ما حيران پشت سر را نگريستيم كه از آن بالا شهر مان بيشه اي بيش نمي نمود. بين ما آنكه مايوس تر بود برگشت و فرياد كشيد :

-سرزمين موعود آنجاست !

و به پشت كوه اشاره كرد. همه خيره مانديم به رودخانه ها و جنگل و دريا و مراتع سر سبز كه غير از اثر انسان همه چيز در آن ديده مي شد. آنكه جوانتر بود فريادي كشيد و زودتر از بقيه سرازير شد.

 

باد كاغذ ها را آورده بود آنجايي كه همه مي گفتند پشت كوه بايد باشد، اما آنكه اولين بار آرزوي نبرد داشت معترف بود آب رود آنها را برده است جايي كه مي گويند پشت درياست

ما اول پنج نفر بوديم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1384ساعت 8:15  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

پيامبر گرامي اسلام فرموده است: هر وقت بهار را ديديد بسيار از قيامت ياد كنيد.

سال نو

تازه از سفر برگشتم ... سفري داشتم به بندر عباس نزد يكي از دوستان شفيقم. لحظه سال تحويل را آنجا بودم... نوروز بندر گرم بود ولي خوش بود و زيبا... هر چند سبزه اي آن اطراف نديدم ولي زندگي سبز دوستم محسن سنگاني را ديدم و از همين جا از او و همسر مهربانش تشكر مي كنم. مهمان نوازي اش را هم فراموش نخواهم كرد...

فعلا خسته ی راهم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1384ساعت 15:5  توسط مصطفی علی میرزایی  |