تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس
 

به

  

آفتاب

             سلامی دوباره خواهم داد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 15:9  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 

پس چون وقت آن ببود که خدای عزوجل وعده کرده بود که آب عذاب فرستم. نوح همه ی فرزندان و همه ی مومنان را سوی خویش گرد کرد . و زنش نان همی پخت و تنور پر آتش بود. آب از میان تنور برآمد. زنش بدید و نوح را آگاه کرد.

 و نوح گفت: آمد وعده ی خدای.

                                                                                                                       تاریخ بلعمی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 6:2  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

کتابش را نشانم داد.

 گرفتم و زیر و رویش را نگریستم. مغرورانه ایستاده بود و منتظر تا نظر تاییدانه ای بیان کنم. بعضی از شعر هایش را مرور کردم با وجودی که قبلا با نوشته ها و اشعارش آشنا بودم و می دانستم چیزی بارشان نیست. می دانستم همان قافله ی شتری است که اگر افسارشان گسیخته شود هر کدام به سویی خواند رفت و از جایی خواهند بود...

کتاب را بستم و به سویش دراز کردم. خیره نگاهم می کرد. در چشمانش می شد انتظار را دید. گفتم: بد نیست!

وقتی بر می گشتم به حال خودم و تمامی اهل قلم افسوس خوردم. 

 ....................................................................................................

برخی نظرات دوستان عزیز:

نویسنده: لیلا

 

سلام
مطلبت را خواندم جالب بود. ممنون که به من سر زدی. به روز شدم خبرت می کنم.
خدانگهدار

نویسنده: مهدی

 

یعنی انقدر کارش ضایع بود

نویسنده: صادق

 

سلام
چرا راستش را نگفتی؟ مصلحت اندیشی؟

نویسنده: ِایتکین

 

درود
ای داد و بیداد..."گل رو برای ساختن مجسمه باید ورز داد"
گلایه نکن و تاسف نخور.
وقتی بین لجن زار بوی گل های اطلسی که در چند قدمی دیده میشند را حس نمیکنی به مکتبت "شک "کن
وقتی کنار مردابی و از روش زندگیش لذت نمی بری به مذهبت شک کن
وقتی بوسیدن گل حروم میشه به دینت شک کن
هنرمند یعنی عاشق
یعنی زیبا بین
زیبا اندیش و زیبا پرست.
چه فرقی با مردم عادی می کنه وقتی که او هم دنیا رو "زشت و زیبا "می بینه؟!؟!؟
در مکتب ما دنیا یا "زیباست یا زیباتر".
اگر چه نیت و روش و شکل سرودن او مهمه
اما
این خالی از اهمیت نیست که
او هم به احساس بها داده
و زیبایی رو لابه لای کلمات حس کرده
تا اونجا که حتی کورکورانه به هیات زیباپرستان روی اورده
....
اگر چه تازیانه حضور عده ای به تن بی جون هنر دوستی مثل من و هنرمندی مانند شما محکمه اما قداست هنر بزرگتر از این حرفهاست و کوچکترین لطمه ای نخواهد خورد .
یا دتون نره دین ما مکتب علی ست در دین او در کرانه موندن خطاست
مکتب علی مکتب عشقه
گریه کردن بیشتر شبیه کار عشاقه تا گلایه کردن
عاشق اهل گلایه و تاسف نیست
او به کوچکترین زیبایی بها میده
ببخشید پر حرفی کردم موضوع قابل بحث بود
به من هم سر بزنید
یا علی....


نویسنده: آزاده

 

نمی دونم چی بگم اگه من بودم ترجیح می دادند رک بهم بگن ول معطلی

نویسنده: سیاوش تی

 


خیلی چیز هاهست که رنگ بودن خودش رو از دست داده فقط نامی از خود باقی گذاشته
موفق و پیروز باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 6:7  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

احمد شاملو فوت79

***

***

 

گفتم هيچ راهي ندارد، بايد شركت كنم.

هر طور شده بايد خودم را برسانم.

نزديك ظهر زدم بيرون ، سوار اتوبوس شدم.

وقتي رسيدم تشييع جنازه شروع شده بود.

تابوت شاملو در حركت بود و مردم مي خواندند و مي گريستند.

بغضي گلويم را فشرد.

مردم خواندند: دريغا !   شير آهنكوه مردا كه تو بودي..

و من خواندم: نستوه و استوار پيش از آنكه به خاك افتي ... مرده بودي ..

و گريستم  

...هرگز از مرگ نهراسيده ام اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود

              ..هراس من باري همه از مردن در سرزميني است

                                 كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد... 

***

***

 

 

لاي كتابهايم را گشتم تا با شعر شاملو نفسي تازه كنم. پيدا نكردم. يادم آمد چند تا كتاب از شاملو داشتم . دوستي به امانت برد و ديگر نياورد. گفت: همراه ديگر كتابهايم فروخته ام.

 چه مي توانستم بگويم!...

              

...............................................................................................

برخی نظرات دوستان عزیز:

نویسنده: گنجشکک

 

دورود/

یار شمع روشن ... پروانه است ...

تا ابد درکوچه های خاطرمان زنده است .

وقت خوش ./././././././././.

نویسنده: Hosein

 

دریغا شیر آهنکوه مردا که او بود...

نویسنده: رقصنده در تاریکی

 

شاملو را یکی از دوستان برادرم با من اشنا کرد ... خواندش را به من یاد داد و برایم می خواند ...
حالا ان دوست هم پنج سال یا شش سال است که در کما است...
چرا امروز اینقدر تلخ است؟...

نویسنده: پیامبر دیوانه

 

لعنت به این روزمرگی که نتوانستم خودم را برسانم .
آخری روزهایی که داشتم backup از كامپيوتر استاد ميگرفتم هوا هواي رفتن بود
آيدا با برگ خشكيده اي بازي ميكرد ....

نویسنده: در جستجوی یار(عاشقی گناهه)

 

سلام دوست من
خیلی ممنونم که به من سر زدید
نظیر شاملو شاید دیگر ایران ما به خود نبیند
ما ایرانی ها موقعی مه یک چیز را از دست میدهیم تازه قدر آنرا میدانیم
خوشحال میشم تبادل لینک کنیم
موفق باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 5:58  توسط مصطفی علی میرزایی  |