به
آفتاب
سلامی دوباره خواهم داد
پس چون وقت آن ببود که خدای عزوجل وعده کرده بود که آب عذاب فرستم. نوح همه ی فرزندان و همه ی مومنان را سوی خویش گرد کرد . و زنش نان همی پخت و تنور پر آتش بود. آب از میان تنور برآمد. زنش بدید و نوح را آگاه کرد.
و نوح گفت: آمد وعده ی خدای.
تاریخ بلعمی
کتابش را نشانم داد.
گرفتم و زیر و رویش را نگریستم. مغرورانه ایستاده بود و منتظر تا نظر تاییدانه ای بیان کنم. بعضی از شعر هایش را مرور کردم با وجودی که قبلا با نوشته ها و اشعارش آشنا بودم و می دانستم چیزی بارشان نیست. می دانستم همان قافله ی شتری است که اگر افسارشان گسیخته شود هر کدام به سویی خواند رفت و از جایی خواهند بود...
کتاب را بستم و به سویش دراز کردم. خیره نگاهم می کرد. در چشمانش می شد انتظار را دید. گفتم: بد نیست!
وقتی بر می گشتم به حال خودم و تمامی اهل قلم افسوس خوردم.
....................................................................................................
برخی نظرات دوستان عزیز:
|
نویسنده: |
|
|
سلام | |
|
نویسنده: |
|
|
یعنی انقدر کارش ضایع بود | |
|
نویسنده: |
|
|
سلام | |
|
نویسنده: |
|
|
درود | |
|
نویسنده: |
|
|
نمی دونم چی بگم اگه من بودم ترجیح می دادند رک بهم بگن ول معطلی | |
|
نویسنده: |
|
|
| |

***
***
گفتم هيچ راهي ندارد، بايد شركت كنم.
هر طور شده بايد خودم را برسانم.
نزديك ظهر زدم بيرون ، سوار اتوبوس شدم.
وقتي رسيدم تشييع جنازه شروع شده بود.
تابوت شاملو در حركت بود و مردم مي خواندند و مي گريستند.
بغضي گلويم را فشرد.
مردم خواندند: دريغا ! شير آهنكوه مردا كه تو بودي..
و من خواندم: نستوه و استوار پيش از آنكه به خاك افتي ... مرده بودي ..
و گريستم
...هرگز از مرگ نهراسيده ام اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
..هراس من باري همه از مردن در سرزميني است
كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد...
***
***
لاي كتابهايم را گشتم تا با شعر شاملو نفسي تازه كنم. پيدا نكردم. يادم آمد چند تا كتاب از شاملو داشتم . دوستي به امانت برد و ديگر نياورد. گفت: همراه ديگر كتابهايم فروخته ام.
چه مي توانستم بگويم!...
...............................................................................................
برخی نظرات دوستان عزیز:
|
نویسنده: |
|
|
دورود/ | |
|
نویسنده: |
|
|
دریغا شیر آهنکوه مردا که او بود... | |
|
نویسنده: |
|
|
شاملو را یکی از دوستان برادرم با من اشنا کرد ... خواندش را به من یاد داد و برایم می خواند ... | |
|
نویسنده: |
|
|
لعنت به این روزمرگی که نتوانستم خودم را برسانم . | |
|
نویسنده: |
|
|
سلام دوست من | |