
"عزيز!
عشق. مسافري در مسافرخانه مي ايستد.
شبي را در آنجا مي گذراند، غذايش را مي خورد و تا چنين مي كند،
بارديگر وسايلش را مي بندد و به سفر ادامه مي دهد.
ولي آن ميزبان ، او جايي براي رفتن ندارد.
كسي كه نمي ماند ميهمان و كسي كه مي ماند، ميزبان است.
حالا تو كيستي؟ ميهمان يا ميزبان؟
مراقبه كن. نياز به هيچ پرسشي نيست. در عوض، درك كن.
زيرا تمام پاسخ ها مال ميهمان است و فقط ادراك به ميزبان تعلق دارد. ولي مرا باور نكن.
شايد من فقط تو را فريب مي دهم. به درون برو و خودت درياب."
اوشو
چون تو در آینه نگری آینه را نبینی زیرا که مستغرق جمال خودی. و نتوان گفت که آینه نیست شد یا آنکه جمال شد یا جمال آینه شد. دیدن قدرت در مقدورات همچنین دان. بی تفاوت.
و ارباب قدم این را الفناء فی التوحید گویند...
عین القضات

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟!
مانده خاکستر گرمی
جایی؟!
تا به حال دیده اید نوجوانی چهارده ساله خودش را حلق آویز کند؟!
انا لله و انا الیه راجعون...