تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس

 

امروز هواي جانانه ايست براي قدم  زدن.. براي دوچرخه سواري؛

 

 دوچرخه ام را بردارم و آهسته آهسته از تپه ي «تيمورشاهي» بالابروم .. به انتهاي جاده ي آسفالت كه رسيدم بپيچم به راست .. جاده اي خاكي و پر از چاه و چاله .. بروم تا به سراشيبي تند راه برسم ..

اين را ه  خاكي را تا جايي كه قسمت حافظه ي خاطراتم  كشش دارد به خاطر مي آورم هر روز مسير گردش و بازي مان همين بود. انتهايي نداشت اما حركت ما تا باغ «بابا حاجي»ادامه داشت. باغي كه درست وسط «مهروَس» بود. روبرويش دهانه قنات معروف «مهروَس» قرار داشت و آبي سرد و پاك بيرون مي آمد كه محل آب تني كوچك و بزرگ بود...

 مثال زنده و حاضرش پدرم است. او بيشتر با اين منطقه آشناست من اگر مثل كف دستم مي شناسم او در همان جا كودكي اش را گذرانده نوجواني اش و حتي بزرگسالياش را ... ماجرايي كه از عموي بزرگش تعريف مي كرد هميشه در ذهنم جاي خودش را دارد؛ نابينا بوده انگار. مي گفتند عاجز است. كسي كه از يك نعمت بزرگ به نام ديدن عاجز شده آن هم «آبله» اي كه در كودكي سراغش را گرفته بينايي اش را از او گرفته است. ولي آنقدر با اين كوچه هاي پيچ در پيچ مهروس آشنا بوده كه مسيرش را بدون هيچ مشكلي پيدا مي كرده و دائم در رفت و آمد بوده است. شبي كه از كوچه هاي پيچ در پيچ «ني بندان» مي گذشته اتفاقاتي را حس كرده كه تعريف كردن آن جز ديوانه خواندن او چيز ديگري به ارمغان نياورده است. نديده است فقط حس كرده است. مي گويند خدا اگر نعمتي را مي گيرد بجايش نعمت ديگري مي دهد و نابينا اگر از ديدن محروم است به سلاح حسي قويتر ديگري مجهز مي شود. البته همه ي اينها مي تواند اكتسابي باشد. در نيمه هاي يك شب سرد بهاري كساني درآب قنات آب تني مي كرده اند. شايد آب تني نبوده و او چنين حس كرده و شنيده است. اگر جايي قضيه را تعريف كرده به  او خنديدند كه: نيمه شب آن هم با اين هواي سرد! ... 

 چند روزي نگذشته از آن ماجرا ، صبح علي الطلوعي جنازه ي خودش را در آب قنات پيدا كرده اند. آب تا جايي كه توان داشته او را جلو رانده بوده است. حالا چرا كسي پي نگرفت چرا مي خواسته در آن آب سرد و آن نيمه ي شب بهاري آب تني كند بماند. پدر مي گويد شايد عاشق آن اجنه هاي پري وشي شده كه در نيمه هاي شب در آب چشمه ها تن مي شويند. بي آنكه بخواهند خود را به كسي بنمايانند... 

 جاده ي خاكي مثل گذشته در ميان جاليز خربزه و هندوانه و زمين هاي جو و گندم به

پيش نمي رود.. تا جايي كه چشم كار مي كند ديوارهاي آجري خانه هاي تازه ساز است و  بچه هاي قد و نيم قدي كه به دنبال سگ كوچكي مي دوند و سنگ مي پرانند.

 

 

 

***

یک سوال:

 كسي مي داند چرا قسمت فارسي سايت بي بي سي فیلتر شده است؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 9:55  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

كيفيت مراسم مهم نيست، شايد چيزي كه اين وسط مهم به نظر مي رسد حواشي جشنواره باشد. مثل بقيه جشنواره ها…

" جشنواره داستانهاي ايراني" اگر پر بار باشد يا نباشد، ما كه بقچه مان را پر كرده ايم. نه براي دوستان و نه خانواده و نه براي همسرم… براي هيچ كدام… فقط براي خودم توشه اي برداشته ام. اگر نتوانم بگويم كوله باري از علم، حتماً خواهم گفت كوله باري از تجربه و شناخت … برايم شناختن جايگاه ام در ادبيات داستاني امروز ايران بسيار مهم تر از گرفتن لوح و يادگاري هاي جشنواره بود و هست.

حالا نشسته ام تا قضيه درمن ته نشين شود…

گدايان همت شاهانه دارند           تو آن بي زيور زيبا به من ده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 6:49  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

بدان که چهار چیز نشان بدبختی است:

کاهلی . جاهلی . ناکسی . بی کسی.

(تحفه الوزراء)

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 7:31  توسط مصطفی علی میرزایی  |