سفري داشتم به خواف[1]..( شهرستان خواف[2])
مي خواهم از خواف بنويسم...
اين چند سطري كه مي نويسم فقط گوشه اي از زيبايي ها و نازيبايي هاي اين شهر است. صرفاٌ يك ديدگاه شخصي و يك جانبه است و نمي تواند جامع باشد. شرح و تفصيل بيشتر نه در حوصله ي نگارنده است و نه در حيطه ي حوصله ي خوانندگان عزيز وبلاگ نويس.
يادت باشد خواف شهر كوچكي است با يكي دوخيابان اصلي و شلوغ. بازار شهر را مي تواني در مدت پانزده دقيقه دور بزني و آن وقت خودت را سر جاي اول ببيني! مغازه هاي كوچك و قديمي از شاخصه هاي بارز و آشكار بازارخواف است. خواف نسبت به چند سال قبل تغييرات جزيي داشته است ولي مي توان گفت همان بافت قديم در اكثر نقاط حفظ شده است. ديوارها و خانه هاي گِلي و خاموش. كوچه هاي تنگ و پيچ در پيچ خلوت كه در قسمت هايي از مسير به دالان هاي بن بست تاريك ختم مي شود. درخت هاي كهن سال و باغِ انگوري هاي خشك و بي آب و متروك. آسبادهاي[3] مخروبه و غير قابل استفاده كه ساختمان گِلي باقيمانده ي آنها از دور و در دامنه كوهِ كنار شهر هم ديده مي شود ، مثل بسياري از گنبدهاي خانه هاي قديمي.
وقتي از دامنه ي كوه به نماي كلي شهر مي نگري به وضوح صدايي را مي شنوي كه باد با خود مي آورد:
-به اين گنبدهاي گلي به ديده ي تحقير نگاه مكن. اين شهر با شهرهاي ديگر يك تفاوت عمده دارد و آن صميميت ومهرباني بي نظير ساكنان آن است. زندگي در كنار كوير مرداني سخت مي خواهد و زناني غيرتمند. رنج زيستن در شهر دودكش ها و ماشين ها را رها كن. بر خاك بنشين و خاكي باش چرا كه از خاك برآمدي و بر خاك فرو خواهي رفت.
صداي دوتار عثمان[4] از پنجره چوبي اتاق بيرون مي خزد، از گنبدهاي گلي مي گذرد، از لابه لاي درختان كاج عبور مي كند، به دامنه ي كوه آفتاب زده مي رسد، بالا مي آيد بالا مي آيد و وجودت را تسخير مي كند و اين بيت هميشه يادت خواهد ماند:
- مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي
زبامي كه برخاست مشكل نشيند... ...

[1] شهري در جنوب شرقي خراسان رضوي . تبعيدگاه آيت الله مدرس.
[2] دوستان زيادي در اين شهر دارم. از جمله نادر و حسن ورزيده و ستار دلشاد كه دبير است و تدريس مي كند ديداري با ايشان داشتم و گردش كوتاهي هم در داخل شهر داشتيم.
[3] آسي كه با نيروي باد حركت مي كند. (فرهنگ معين)
[4] استاد عثمان محمد پرست جزو چهره هاي ماندگار و از برجسته ترين و مشهورترين دوتارنوازان خطه خراسان كه ساكن خواف است و خود را مبدع قطعه نوايي مي داند.
النبي اولي بالمومنين من انفسهم...
اهانت به پيامبراسلام اگر دل مرا نلرزاند اگر قلب مرا به درد نياورد پس چه چيز مي تواند علاقه ام به پيامبر نور و رحمت را ثابت كند؟ نشان اسلام من كجاست؟
پيش از آنكه ايراني باشم واهل خراسان، مسلمانم و حاشا حاشا كه كناره اي بگزينم و سخني ننويسم.
قلم ني را برمي دارم و نوك آن را در مركب فرو مي برم ؛
الهم صل علي محمدو علي آل محمد كما صليت علي ابراهيم وعلي آل ابراهيم انك حميد مجيد.
و در مرتفع ترين قسمت ديوار اين خانه مي چسبانم.

بسمه تعالي
حضور محترم بازرسين كل سازمان كل كشور سلام عرض مي كنم.
پس از عرض سلام سلامتي شما را از درگاه خداوند منان خواهانم . تقاضا و استعلام مرا بخوانيد و به داد من بيچاره برسيد. در سال 73 با ثبت نام در بانك ملت وارد ليست متقاضيان كار در اين بانك شدم. يك امتحان كتبي در اول يكم دي 73 از ما به عمل آوردند. در 26تير ماه 74 با يك نامه از بانك مرا دعوت كردند به اين مضمون كه آقاي رزم پور با توجه به اينكه در امتحان كتبي نمره حد نصاب را بدست آورده ايد و جزو قبول شدگان هستيد براي انجام مصاحبه به سرپرستي بانك ملت به مشهد تشريف بياوريد. براي انجام مصاحبه به مشهد و به آدرس مورد نظر رفتم. در آنجا به غير از من هيچ كسي از تايباد نبود. حتي شخصي را از تايباد نام بردند ولي حضور نداشت چون صرف نظر كرده بود. در اتاق مصاحبه شش سوال از من پرسيدند كه به خدا قسم هر شش سوال را صحيح جواب دادم. بعد از انجام مصاحبه به من گفتند كه بعد از سي روز يعني آخر مرداد 74 جواب مصاحبه خواهد آمد. اما جواب مصاحبه ي من آخر مرداد نيامد. سه نفر را در اول شهريور ماه بر سر كار بردند (يعني كارمند كردند) به نام هاي شبان رودي، افظلي و معصومي. نمي دانم اينها چه موقع مصاحبه و امتحان دادند كه من آنها را هيچ وقت نديده بودم. و باز دوباره در اواخر مهر ماه بود كه از بانك ملت به من خبر دادند كه براي بار دوم بايد به مصاحبه بروي. به آن مصاحبه هم رفتم. به تمام سوالات جواب صحيح دادم و آنها هم بعد از مصاحبه به من گفتند كه آن ماه آينده جواب خواهند داد. وعده هاي دروغ همه پوچ و توخالي. اگر دادگري هست به داد به داد من برسيد من كارگر كه با مدرك ديپلم آن هم با معدل بالا بروم حمالي كنم؟. شما را به خدا قسم.
يك روز قبل از اينكه اين نامه را بنويسم از طريق نماينده ي شهرمان در مجلس اطلاع يافتم كه من در همان مصاحبه ي اول قبول شده بودم ولي سرپرستي بانك ملت مشهد و بانك ملت تايباد با هم ساختند و شخص ديگري را بدون مصاحبه قبول كردند. آيا اين انصاف است؟ آيا اسلام فرمان چنين كارهايي را مي دهد؟ آيا درست است من با پنج خواهر و برادر و يك پدر مريض كه نمي تواند حتي دستش را به آب بزند تا آخر عمر حمالي كنم؟ و آن آقا كه نمي دانم چكاره ي رئيس بانك يا يكي از كارمندان بانك است به جاي من سركار بيايد؟ آيا رسم مروت است؟ اگر باور نمي كنيد بياييد و با چشم خود ببينيد كه ما در گمرك دوغارون بدون هيچ بيمه كاري و درماني و با پايين ترين مزد كار مي كنيم. شما را به خداي منان قسم مي دهم كه جلوي اين حق كشي را بگيريد. چرا آن آقاي فئودال بيايد جاي من كارگر بدبخت را بگيرد. براي اينكه پول دارد؟ براي اينكه پارتي دارد؟ و ما كارگران بي نوا بسوزيم و بسازيم و تا آخر عمر كارگر باقي بمانيم. و به نام شب خود هم زار باشيم.
اينجانب حسن رزم پور متولد 5/1/1353 با شماره ي شناسنامه 8 فرزند عبدالرحمان از شما تقاضاي عاجزانه دارم به داد من برسيد.
امضا
نمي دانم ..
..درست يادم نيست چه خواب ديده ام. طرح مبهم و گنگي در ذهنم جا مانده. زمين و زمان تيره بود. همه فرياد مي زدند و مي گريختند. پرنده هايي عجيب به شكل شيپوري كه رو به آسمان گرفته شده روي دو ستون سيماني كنار پلِ رودخانه نوكشان به آسمان جيغ مي زدند، صدايي كه هيچ شباهتي به صداي شيپور نداشت. راستي كه صحنه اي از قيامت بود. خانه ها فرو مي ريخت و عده اي را در خود فرو مي خورد. خواب عجيبي بود... عجيب!
. هنوز از هيبت خواب خاكستريِ خود مي لرزم.