
مي داني در اين سال نو از خدا چه مي خواهم؟!
.. يك چيز
فقط يك چيز...
پنجره اي گشوده شد؛ نسيم خنكي به داخل اتاقم خزيد. بوي دريا آمد و بوي جنگل... بوي دوست.
كسي صدايم زد:شعر مي گويي؟!
نمي دانم از كجا پيدا شد. با شعر يا با مهر؟ فقط شعري كه با خود آورد بوي مهرباني داشت. بخوانيد و هر نظري كه بدهيد به دست او هم مي رسد و مطمئناً خوشحال خواهد شد:
مرثيه هفت سيـن
رقص در عمق زلال دريا
هم صدايـي با مرغان هوا
گوش دادن به خروش امواج – كه مرا مي بردم در رويا
آرزويـي ست كه مانده به دلـم
آه
فرصتـي ديگر هم از كف رفت
باز هم عيد آمد
باز هم فاجعه اي دردآور
باز دوران اسارت در تنگ
باز هم بيـن من و آزادي شيشه حائل شده است
باز اين آزادي ست
كه به اين آسانـي، نقض و باطل شده است
…
گريه كودك هـمسايه كه « سيـن » مي خواهد
و تكاپوي پدر
كودك هـمسايه، منشاء رشك من است
گريه او پدري را سخت مي رنـجاند
اما
ضجه هاي من از اين تنگ برون مـي نرود
با توام، كودك هـمسايه، ببيـن
آب اين تنگ هـمه اشك من است
هفت سيـن تو اگر كامل نيست
در عوض
هفت سيـن من لب بسته در اين مرثيه كامل شده است
« روزگاريست اسيـر قفسي ساخته دست تو اي انسان سنگدلـم »
گوش دادن به خروش امواج
آرزويـي ست كه مانده به دلـم
آرزويـي ست كه مانده به دلـم


كوچك شدم ، كوچك .. كوچك تر ...
به اندازه ي شبنمي كه در انتهاي شاخه ي خشك درختِ باران خورده آويزان است. در كنار شكوفه اي كه تازه چشم باز كرده است به بهار طبيعت ، نه بهار انسانيت. چرا كه انسانيت امروز را بهاري نيست...
بي رنگ شدم ، بي رنگ ... بي رنگ تر چون قطره اشكي كه از چشمان مظلومان تاريخ چكيده اند بر روي گونه هاي خاك خورده ي زخمي...
شعار نيست! حقيقت است... حقيقتي هر چند تكراري ، اما شفاف و روشن كه هر تابشي را انعكاس مي دهد؛ از سپيدي شكوفه گرفته تا سرخي خون لاله هاي دشت... تا دستهاي پينه بسته ي باغبان. باغباني كه نه تنها پير نيست، بلكه هر روز جوان تر مي شود.
زير آن باران جوان شدم... جوان تر از شاخه هاي نورسته ي درخت هاي توت و زردآلو و مو...
صورتم خيس شد و چشم هايم... و دست هايم... و حتي جرات لمس شكوفه ها را نداشتم، چرا كه مي دانستم تاب تحمل دست هاي انساني ام را نداشتند. فقط تماشايشان كردم؛
شكوفه ها را .... و علف هاي هرز نورسته را .... و خاك مرطوب را .... و باغبان را .
زير آن باران كوچك شدم ، كوچك تر، بي رنگ تر، شفاف تر، جوان تر...
وقتي عشق را تنفس كردم.


سه نفر بوديم.
يكي مان رفت بندر. يكي مان پاكستان. يكي ماند.
يكي از ما رفت كار كند ، ديگري رفت كلاه سر خودش گذاشت، يكي ماند.
اولي رفت زن گرفت ، دومي هم ... ، آخري ماند.
سه دوست بوديم!
يكي از ما مُرد . يكي ماند . ديگري رفت.
آنكه مانده بود ، گنديد.
آنكه رفته بود برنگشت.
من مرده بودم.
در بيست و نهم بهمن 1383 در روز افتتاح وبلاگم.