تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس
 

گلستان سعدي كه به دستم مي رسد يا بوستانش و معمولا هرگاه غزلي از او مي خوانم آنچنان اشتياقي براي ديدن شيراز در وجودم پيدا مي شود كه مرا به وجد مي آورد. البته منظورم شيراز دوره ي سعدي است. اگر ماشين زمان كه ديرزماني نمي شود روياي بشر شده مرا به عصر سعدي و حافظ نبرد دوست دارم لاقل شبي در خواب يا در رويايي عجيب آن سفر روحاني را تجربه كنم.

با خود گفتم اين روزها كه بسياري نام سعدي را تكرار مي كنند به نوبه ي خود يادي كنم از وي اما نه با عباراتي چون: افصح المتكلمين ، مشرف الدين ، شيخ اجل ، شاعر ، نويسنده ، حكيم ، دانشمند ، معلم اخلاق ، عارف و صوفي ، زاهد و متدين ،‌ عاشق پيشه و... بهتر است حكايتي از گلستان بي نظير او نقل كنم. هر چند به كرّات خوانده شده اما تكراري نخواهد شد. شايد هدفي را كه دنبال مي كرده بر ما اثر كند. خداوند از او راضي باد.

« ياد دارم كه در ايام طفوليّت متعبد بودمي و شب خيز و مولع زهد و پرهيز. شبي در خدمت پدر رحمت الله عليه نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز بر كنار گرفته و طايفه اي گرد ما خفته. پدر را گفتم: از اينان يكي سر بر نمي دارد كه دوگانه اي بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند كه گويي نخفته اند كه مرده اند. گفت: جان پدر! تو نيز اگر بخفتي به از آن كه در پوستين خلق افتي. »

 

 

اگر تو فارغي از حال دوستان يارا

فراغت از تو ميسر نمي شود ما را

حكايت را نوشتم اما يادم آمد كه خواب ديشبم چنان سنگين بود كه نماز صبح را از دست دادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:58  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

گذرنامه انسان

 

نام: انسان

نام خانوادگي: آدمي زاد

نام پدر: آدم

نام مادر: حوا

لقب: اشرف مخلوفات

نژاد: خاكي

محل سكونت: كهكشان راه شيري منظومه شمسي  زمين.

صادره : سراچه دنيا

 

مقصد:‌سراي آخرت

ساعت پرواز:‌ نامعلوم

مكان پرواز:‌ نامعلوم

حضور در فرودگاه:‌ لحظه اي قبل از حركت

وسايل لازم:

دومتر پارچه سفيد. عمل نيك. علم مفيد. دعاي اولاد صالح. دعاي مومنين.

اضافه بار مجاز: عمل صالح كاملاً مجاز است

توصيه هاي ايمني: اجراي دقيق آموزه هاي كتاب و سنت پيامبر(ص)

براي كسب اطلاعات بيشتر به قرآن و سنت پيامبر مراجعه فرمائيد.

 

تماس و مشاوره هم به صورت شبانه روزي رايگان مستقيم و بدون وقت قبلي خواهد بود.

در صورتيكه قبل از پرواز با مشكلي روبرو شديد با شماره هاي زير تماس بگيريد:

186 بقره – 45 النساء– 129 توبه – 55 اعراف – 2و3 الطلاق

سفر خوشي را در پيش داشته باشيد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 13:58  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

اولين واكنش من تقريباً هيچ واكنشي نبود. فقط خيره نگاهش كردم و كلماتي را كه از ميان دو لبش بيرون مي جهيد خرد خرد فرو بردم. احساس كردم معلق شده ام ميان زمين و آسمان. همين.

واكنش بعدي من تمامي سخناني بود كه طي چند لحظه كنار هم چيده بودمشان و روي هم چند جمله اي بيشتر نمي شد:

-         زنت را طلاق داده اي ... تمام؟!... جواب بچه ي دو ساله ات را چه مي دهي؟

 

حركت ديگري از من سر نزد. فقط توانستم لحظاتي را كه پيشم بود تحمل كنم و دست آخر تا دم در حياط بدرقه اش كنم.

از مجموع آنچه گفت فقط يك جمله را به خاطر سپردم:

-         با هم تفاهم نداشتيم.

اين تفاهم  با كدام «ح» نوشته مي شود كه بايد هر زوجي به دنبالش باشند؟!

 

 

اين چند خط را هم نمي خواستم بنويسم؛ حال با شنيدن خبر ازدواج يكي ديگر از دوستانم با خود مي گويم سرنوشت ايشان چه خواهد شدن؟

 

...پيش آر پياله را كه شب مي گذرد.

 

 

 

بچه هاي طلاق

توضیح واضحات بنا به سوالاتی که پیش آمده : باری ... یکی از دوستانم بنا به دلایلی که خودش بیان می کند همسرش را طلاق داده است و این در حالی است که همزمانی این قضیه با ازدواج یکی دیگر از دوستان عجیب  ذهن مرا مغشوش و مشوش کرده است که زندگی را باید ساخت یا اینکه زندگی تو را بسازد...( جمعه ۲۵ فروردین )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 22:17  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

چه بي انضباط  !

 

مثل اينكه گم كرده ام

 

... بله

 

گُم كرده ام ...

 

            داستاني را كه با هزار خون دل نوشته بودم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 13:55  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

  مادربزرگم در خلوت خودش گاه به گاه دوبیتی هایی زمزمه می کرد. گاهی خلوتش را به هم می زدیم و  او می خواند  و ما می نوشتیم. دوبیتی هایی که ما را با خود می برد به روستاهایی دور به شهرهایی بی نام و نشان. پیش گله های کوچک گوسفند در صحرا .... زمانی که نه دود ماشین فضا را پر کرده بود و نه صدایشان گوش زمان را کر..

 دلم می خواست فرصت بود و دوبیتی هایی را که او می خواند می نوشتم

... دریغ که عمر آدمیزاده با شتاب می گذرد.... اکنون مادر بزرگ دیگر نمی تواند حرف بزند. فقط نگاه می کند و...

 زبان نگاهش را ما نمی فهمیم.

 

گل سُرخ و سفيدُم كي ميايي؟

 

بنفشه بَلگِ بيدُم كي ميايي؟

 

تو گفتي گل درآيِه مُو ميايُم

 

گل عالم تموم شد كي ميايي؟

 

 

دلُم تنگِه براي ديدنِت يار

 

براي چشمك و خنديدنت يار

 

دلُم تنگه بِرِي شبهاي مهتاب

 

به روي رَختخواب  خوابيدنت يار

 

 

 

لب بوم آمدي گُل خنده كردي

 

كمر باريك مرا ديوانه كردي

 

كمر باريك خِدِي قَتِّ بلَندت

 

مرا از چشم خود آواره كردي (۱)

 

 

 

دلم می خواست از این ترانه های محلی بیشتر بنویسم...  

(۱)کتاب ترانه های روستایی خراسان (دکتر ابراهیم شکورزاده)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 20:41  توسط مصطفی علی میرزایی  |