تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس
 

 

 

بسمه تعالي

جناب آقاي محسن مقدم فرد !

از آنجايي كه حفظ احترام و امر دستور رياست شعبه از ضروريات كار يك كارمند مي باشد خواهشمند است بدون هماهنگي مسئول شعبه و بدون اجازه ي ايشان محل كار را ترك نكرده و از شعبه خارج نشويد.

با تشكر

اجركم عندالله

۱۳۸۲/۵/۱۲

 

 

 

بسمه تعالي

آقاي محسن مقدم فرد !

لطفاً آراستگي ظاهري را رعايت كرده در داخل شعبه با كفش دم پايي راه نرويد. در صورت احتياج مي توانيد كفش تابستاني راحت تهيه كرده استفاده نمائيد.

موفق باشيد

۱۳۸۲/۵/۱۵

 

 

 

بسمه تعالي

آقاي محسن خان مقدم فرد !

لطفاً سر جاي خود پشت باجه نشسته از صحبت بيهوده با ساير كاركنان و يا از خواندن كتاب در محل كار امتناع ورزيد. يادآور مي گردد هر گونه دستور كتبي يا شفاهي اگر به مرحله ي اجرا در نيايد نسبت به معرفي شما به كميته ي انضباطي اقدام خواهد شد.

۱۳۸۲/۵/۱۹

 

 

 

بسمه تعالي

جناب محسن مقدم فرد!

بنا به اين حكم به شما دستور داده مي شود نسبت به حمل و ارسال پاكت حاوي پرونده مطالبات معوق اسماعيل خورعليشاهي به سرپرستي بانك واقع در مشهد خيابان ارگ اقدام نموده از دايره ي حقوقي رسيد دريافت كنيد. بديهي است هزينه ي حمل و كرايه اتوبوس يا هر وسيله ي نقليه ي ديگر  به عهده ي خودتان مي باشد.

و من الله التوفيق

۱۳۸۲/۵/۲۱

 

 

 

رياست محترم بانك ملت شعبه كاريزك

سلام عليكم!

احتراماً اينجانب محسن مقدم فرد تحويلدار شعبه  كد پرسنلي ۱۸۷۶۵ بنا به ضرورت احتياج مبرم به ۲ساعت مرخصي استحقاقي دارم. لذا خواهشمند است در صورت امكان با درخواست بنده موافقت فرماييد.

با تشكر

۱۳۸۲/۵/۲۲

 -------------

موافقت نمي گردد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 21:58  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

-از وقتي رفتي آق داداش هميشه كتكم مي زنه. اگه با نرگس ِ معصوم اينا بازي كنم كتكم مي زنه ميگه با دختر مردم چيكار داري؟ خاله بازي مي كني؟

موقعي كه مشقامو مي نويسم مي زنه پس گردنم كه بچه درس خون شدي با اون بابا آب دادت. برو نون بگير..

صبحا كه هنوز خوابه يواش وسايل رو جمع مي كنم برم سر كوچه بساطشو بچينم  اما وقتي مياد باز هم كتكم مي زنه ؛ برا چي منو بيدار نكردي رفتي..

آخه اگه بيدارش كنم بالش پرت مي كنه كه چرا بيدارم  كردي. و منم جز فرار راه ديگه اي ندارم. تازه وقتي گيرم اورد گوشم رو مي پيچونه كه چرا فرار كردي؟!

اون وقت بعد از اين همه كتكي كه نوش جان كردم  اجازه مي ده برم مدرسه...

آقا داداش هميشه اذيتم مي كنه ولي با همه ي اينا  نمي دونه چقد دوسش دارم. آخه سفارش كردي دوسش داشته باشم...

 

 

سوز سردي روي گونه اش ماسيد و رد پاي اشكش را خشكاند. با بطري دستش روي سنگ قبر آب پاشيد و رفت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:31  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۸۵ ساعت ۱۵

قله ي توچال از داخل نمايشگاه براي من كه اين همه راه از خراسان آمده ام تا تهران و جز كوير نديده ام منظر عجيب و زيبايي است.

 اگر در جايي كه نشسته ام و كتاب دستم را ورق مي زنم نگاهم صاف بيفتد به توچال حتماً لحظه اي خيره ي زيبايي آن خواهم شد اما مجموع حواسم را گروه دختران شوخ و شنگي كه مشخص است به صورت اردويي آمده اند و دور از چشم مربي شان مي گردند و احتمالاً هدف اصلي شان كتاب نيست به خود جلب مي كند. چرا كه يكي شان متلكي مي پراند و معلوم نيست خطاب به من است يا كتابي كه در دست دارم و يا ... شايد هم كسي كه پشت سرم نشسته و ساندويچش را مي بلعد. حالا اين مهم نيست كه كفش هايم را در آورده ام و پاهايم را روي چمن ها دراز كرده ام يا كتابهايي كه خريده ام را دورم چيده ام و يكي يكي برمي دارم و زير و روشان مي كنم... اين مهم نيست كه گرسنه ام و خسته .. برايم مهم اين است كه تعدادي از كتابهايي را كه دنبالش بودم پيدا نكرده ام.

نمي دانم درست شنيدم يا نه ؛ «كتب چاپ قديم در نمايشگاه امسال حق فروش نداشتند.» ولي نشنيده ام كه فلان كتاب را توقيف كرده اند يا جلوي انتشار بهمان را گرفته اند و يا فرياد اعتراض نويسنده اي.. ناشري ...

در هر صورت احساس مي كنم كيفيت و كميت نمايشگاه بين المللي كتاب تهران بر خلاف گفته ي مسئولان روندي رو به رشد ندارد...

بي خيال...

تماشاي قله هاي سفيد توچال دل انگيزتر است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:58  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

غافلان

همسازند

تنها طوفان

کودکان ناهمگون می زاید...

شاملو کبیر

----------------------------------------------------------------------------------------------

دنبالک:

۱- علی عزیز دوبیتی هایی گفته که دست باباطاهر را از پشت بسته است

۲- حسین هم انگار آنچه باید می شد را دیده است

۳- جمعه حرکت به سوی نمایشگاه کتاب...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:52  توسط مصطفی علی میرزایی  |