
... ديگر از مرگ هيچ هراسي ندارم حتي اگر همين الان بيايد.
از اين زندگي بهره بسيار برده ام، منظورم اين است كه بدان بسيار بخشيده ام.
چه بسا كه فرق نهادن بين «گرفتن» و «بخشيدن» بسيار مشكل است. آخر در دنياي روح آن دو را معنا و مفهوم يگانه اي است. هرگاه چيزي بخشيده ام در حقيقت آن را گرفته ام ؛ نه اينكه كسي چيزي به من داده باشد. منظورم اين است كه من همان چيزي را كه بخشيده ام دوباره پس گرفته ام. زيرا خوشحالي ام نسبت به آنچه بخشيده ام كمتر از شادي آناني كه آن را گرفته اند نبوده است.
از مرگ هيچ ترس و وحشتي ندارم حتي اگر همين لحظه فرا رسد.
در حد توان خويش آنچه توانسته ام انجام داده ام. كارهاي بسيار زيادي است كه اگر عمر به من اجازه دهد مي خواهم آن را انجام دهم اما اگر نتوانم حسرت و پشيماني قلبم را نمي بلعد چرا كه ديگران انجامش خواهند داد. من اطمينان كامل دارم آن كس كه بر اين دنيا نظارت دارد هرگز انديشه و فكري را كه شايستگي ماندن دارد ضايع نمي كند؛ آنچه كه من در نظر دارم اگر شايسته ي زيستن است هرگز نخواهد مرد(1)
--------------------------------------
(1) قسمتي از متن نامه اي كه شهيد سيد قطب قبل از اعدام – سال 1966م- براي خواهر اديبش « امينه قطب» ارسال كرده است. و اولين بار آن را مجله «الفكر» چاپ تونس در شماره 6 مارس 1995ميلادي منتشر كرده است.

تصور كن فصل بهار باشد و من در شيب تند تپه اي پوشيده از علف هاي شاداب و خيس دراز كشيده باشم.
تو هم كنارم نشسته باشي و با چند تا سنگي كه به هم مي كوبيشان خودت را سرگرم مي كني. نگاهت دوردست ها را مي كاود.
«ناسلامتي امروز آمده ايم تفريح. آمده ايم هوايي عوض كنيم. از طبيعت زيباي زنده زندگي بياموزيم. .. بخند .. بخوان.. چيزي بگو... ! »
چشم مي دوزم به دو درختي كه درميانه دره در ميان آب هاي رودخانه كم آبي كه خرامان و آوازه خوان در حركتند دست در دست هم و سر بر شانه ي هم نشسته اند و رازهاي ناگفته ي هستي را در گوش هم نجوا مي كنند.
«ما چرا نتوانيم سر بر شانه ي هم بگذاريم و درد دل كنيم؟ »
«ببين.. »
نمي دانم چه بگويم. نسيم ملايمي از لابلاي درختان پيدايش مي شود. صورتم را نوازش مي دهد و حتمن صورت تو را هم. نگاهت مي كنم. چند تار موي پيشاني ات را باد هي حركت مي دهد و رها ميكند.
«حتا دلت نمي خواهد نگاهم كني... فقط نگاهت به آن دورهاست...»
مي تواند بهار باشد و ما بهاري نباشيم؟!..