تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس
 

 

عطش

خانه های حصيری شهر را

                                    در نورديد

 

هنگامی که کودکان

بجای سنگ

               تشنگی پرتاب می کردند.

              

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:40  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 

به یاد دوست عزیزی که صبح امروز با اشک چشم بدرقه اش کردیم و با آه و افسوس به خاکش سپردیم.

 

 مخلوق بی پناه

مرحوم جبار رحمت الهی

 

 

نگاهش به اطراف خيابان بود حاشيه ها را بيشتر دقت مي كرد .خيزي بر داشت خود را به سمت كوچه تاريك ونمناك رساند. اين كوچه را بيشتر از همه شهر دوست مي دا شت كوچه اي كه بيشتر عمر خود را در آن سپري كرده بود دوران خوش وناخوش را در آن گذرانده بود توي اين كوچه به دنيا امده بود لحظه لحظه زندگيش با اين كوچه عجين شده بود حركتي كرد پاهايش خيس وچسبنده شده بود دستي به اطرا فشان كشيد پر لجن بود چقدر دوست داشت براي يك مرتبه هم كه شده مرتب با سرو وضع اراسته وپاهاي خشك به اين كوچه خاطره ها برسد ولي هرگز اين اتفاق نمي افتاد امشب نيز مثل شب هاي ديگر پر لجن و آب دهن كه به اطرافش چسبيده بود وارد تالار شد قصر روياهايش از دور نمايان بود هي از فكر كردن لذت مي برد تجسم ميكرد كه چقدر با شكوه وجلال وارد مي شودخود را به سمت چپ كوچه رسانيد يك نفس راحت كشيد حالا داخل پياده رو شده بود تا از گزند نگاها دور بماند نگاهاي تلخي كه گاهي همراه با آب دهان بود اهي از ته دل كشيد آخر چرا من بايد اينقدر پست باشم كه ديگران اخ وتف نثارم كنند آهي دوباره كشيد همين چند شب پيش شاهد بود كه داخل پياده رو كنار پلكان كه به پارك منتهي مي شد از همين موجودات پر مدعا كه هر بوي متعفني از دهانشان خارج مي شد به همديگر بوسه وگل نثار مي كردند دلش بيشتر مي گرفت يك لحظه تصميم گرفت خودش را به وسط خيابان پرت كند تا از اين همه پستي كه به او داده اند خلاصي يابد اما به يكبار به خود آمد نه همه نسبت به او نگاهي پست ندارند كساني منتظرش بودند  در آن گوشه قصر چشم به راه بودند تا او بيايد تا به او خسته نباشيد بگويند بدنش را ماساژ دهند و كثافات پايش را بشويند او را به اسم صدا كنند و غذاي گرم برايش بياورند كمي به وجد امد دلش به حال خانواده اش مي سوخت كه بايد او را تحمل كنند آيا تصور خانواده اش نسبت به او چگونه بود شايد كارهايي كرده بود كه انها را تحريك كرده باشد تا حرفي بزنند ولي هرگز در اين كار موفق نشده بود آخر مي شود خانواده هم آدم را هر چند زشت وكثيف باشي دوست نداشته باشند آخر هر چه هستم از خودشانم .                                                

خود را به سمت چپ وبه انتهاي پياده رو كشيد كه رفت و آمد كمتر است سرش را بالا گرفت يك دفعه هيكلي وحشتناك به سمت او سايه افكند خودش را خوب به كنار كشيد و كاملا به حاشيه چسبيد ولي دير شده بود قدم هاي سنگين سايه بزرگ به او نزديك شد وناگاه در جا ميخكوب شد هر چه دست پا زد و فرياد كشيد بي فايده بود لگد محكم كفش عابر پهلوي چپ او را گرفت يك آخ بلند از ته دلش كشيده شد سرش گيج رفت و نقش زمين شد و چشم هايش بسته شد نم ورطوبت كوچه او را به خود آورد خداي من چي شدم خودش را جابجا كرد نمي توانست درست بلند شود كمي خزيد دستهايش را به كف آسفالت اهرم كرد و بدنش را روي پياده رو كشيد درد شديدي از ناحيه سمت چپ بدنش احساس مي كرد انگار له شده بود براي يك لحظه احساس نا اميدي كرد اشك در چشم هايش جاري شد خدايا كسي نيست كه به من كمك كند اطرافش را نگاه كرد هيچ حركتي نبود شايد جنبنده اي در اطراف باشد تا به او كمك كند يا به خانواده اش خبر دهد مي خواست داد بكشد ولي رمقي نداشت. از پهلوي چپش خون زيادي آمده بود كه اطراف را خيس كرده بود ترسيد. بغضي راه گلويش  را گرفت. گريه اش بالا نمي آمد. نمي توانست بخزد خداي من به خانه نرسم چه كار كنم مي خواست داد بكشد. سكوت بود وتاريكي به كوچه اي كه هميشه با حرارت ونشاط قدم در آن مي گذاشت مي دويد و مي درخشيد دور مي زد آواز مي خواند حالا چقدر دلگير بود چشم هايش سويي نداشت آنها را فشار داد و دوباره باز كرد تغييري نكرد. به خود فشار آورد بدنش را كمي جلو برد نفسي تازه كرد خوشحال شد كه قدمي جلو رفته تكاني ديگر داد يك نور ضعيف از ته كوچه نمايان بود رمقي گرفت آن نورها نور خانه اش بود به قصر روياها نزديك شده بود خود را جابه جا كرد ولي انگار به كف پياده رو چسبيده بود و براي انرژي گرفتن باز لحظه اي تامل كرد چشم ها را بست و تصور اينكه الان چند قدم ديگر اگر مي خزيد به خانه مي رسيد. همه چيز گرم و پر محبت در انتظار او بودند. آن وقت همه اين مشكلات را فراموش خواهد كرد به خودش قوت قلب مي داد ناگهان بدنش سوزش شديدي گرفت هي چشم هايش را باز كرد و بسته كرد مي خواست ضعف خود را نشان ندهد چشم هايش كمي تيره شد. مي خواست تكان بخورد.  نتوانست چشم هايش پر اشك شد دستهايش را سمت نورها دراز كرد حرارت وجود خانواده از اطرافش كنار رفت بدنش سرد وبي حس شد دلش آرام گرفت.  و از حركت ايستاد و بدنش پخش پياده رو شد ....                                                                                       

 

همهمه اي از دور شنيده مي شد دو تا نور به سمت پياده رو نزديك شدند .صداي ترمز ماشين سكوت پياده رو را شكست و خش خش نايلون هاي زباله كه درون ماشين زباله پرتاب مي شد سرو صدا را بيشتر كرد ناگهان صداي يكي از رفتگران بلند شد چه بوي بدي پياده رو به لجن كشيده شد يكي از بيل ها را بياور كه كف پياده رو را تميز كنيم بيل رفتگر آهسته به سمت جسم بي جان و پر خونش كشيده شد و جنازه اش را داخل ماشين زباله انداخت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 22:48  توسط مصطفی علی میرزایی  |