هواي بيرون چندان سرد هم نيست تا جلوي قدم زدن مرا در خيابان خلوت تنهايي بگيرد. آنقدر با خود كلنجار مي روم تا بالاخره خود وجودم را راضي مي كنم برگردد به آغوش گرم خانه.وضو مي گيرم و نماز مي خوانم انگار كه نمي خوانم.
كاش مي توانستم يك گل يخ داشته باشم. هر چند وقت ليواني آب پايش بريزم و يكي از برگ هاي ترد و شكننده ي آن را ميان دو انگشت فشار بدهم تا رنگش تيره و سياه شود. آنگاه به همسرم بگويم تو شكننده اي مثل اين. اما گل يخ نيستي؛ گل سرخي!
اتفاقي چشمم مي افتد به دفتر خاطراتم ؛ سال 1374 چند صفحه اي را مي خوانم.
غرق مي شوم در صيغه ي ماضي بعيد؛
رفته بودم رفته بودي رفته بود مرده بودم مرده بودي مرده بود زنده بودم زنده بودي...
دبيرستاني مي شوم ، برادرانم كوچكتر مي شوند، مادرم زيباتر مي شود، پدرم جوان تر مي شود، دايي ام سرحال مي شود و عمويم زنده ؛ همه با هم اند و به هم سيب تعارف مي كنند...
دفتر را مي بندم. از جمعشان كه خارج مي شوم بقيه هم چون دود پراكنده مي شوند...
هواي بيرون خيلي سرد است براي قدم زدن مناسب نيست. در خانه مي مانم وبه جمع مردگان امروز و زندگان ديروز مي پيوندم.


كه مي گويد : « حسين مظلوم بود» ؟!
زبانش در كام باد..