تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس

 

وقتي كه تنها مي شوم. وقتي كه دستي در دست نيست. نه كامپيوتري در كناري و نه كتاب و نواري. تنهاي تنها.   به يك تكه كاغذ و قلم پناه مي برم و از همه مي برّم؛ از همه ي آنچه دور و برم هست و نيست، از همه ي آنهايي كه پيشم هستند و نيستند، كناره مي گيرم و كناري مي نشينم. يك تكه كاغذ پاره و خودكاري نيمه كاره كافي است. خودكار را در دستم مي چرخانم و خودم را مي پيچانم در پتوي ناب و ناياب گوشه گيري.

احساس تنهايي هر چند زجر آور است اما گاهي مرهم مي شود؛ از خلق بريدن و با خود پيوستن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:12  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 آهسته در را باز كرد و به نرمي داخل فضاي خالي ذهنم شد. صداي قدم هايش را نمي شنيدم، اما ديدمش. ديدم چگونه پاورچين آمد و كنارم ايستاد. خم شد و مرا بوسيد؛ بهار.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 0:22  توسط مصطفی علی میرزایی  |