
وقتي كه تنها مي شوم. وقتي كه دستي در دست نيست. نه كامپيوتري در كناري و نه كتاب و نواري. تنهاي تنها. به يك تكه كاغذ و قلم پناه مي برم و از همه مي برّم؛ از همه ي آنچه دور و برم هست و نيست، از همه ي آنهايي كه پيشم هستند و نيستند، كناره مي گيرم و كناري مي نشينم. يك تكه كاغذ پاره و خودكاري نيمه كاره كافي است. خودكار را در دستم مي چرخانم و خودم را مي پيچانم در پتوي ناب و ناياب گوشه گيري.
احساس تنهايي هر چند زجر آور است اما گاهي مرهم مي شود؛ از خلق بريدن و با خود پيوستن.

آهسته در را باز كرد و به نرمي داخل فضاي خالي ذهنم شد. صداي قدم هايش را نمي شنيدم، اما ديدمش. ديدم چگونه پاورچين آمد و كنارم ايستاد. خم شد و مرا بوسيد؛ بهار.