تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس

گشتم و گشتم تا بالاخره قطعه شعري كه مادربزرگم سروده بود را پيدا كردم. تكه كاغذ سفيدي كه مشخص بود با بي سليقگي از جايي جدا شده است و خط بدم كه زيادي توي ذوق مي زد.

 

 

مادربزرگ نشسته بود و تسبيح مي گرداند. من بودم و محمد روبرويش نشسته ، هيچ كداممان چيزي نمي گفتيم. فقط اشك مي ريختيم. مادربزرگ اما ساكت و آرام نشسته بود .زير لب زمزمه مي كرد. سيل اشك ما جاري بود و صداي هق هق گريه هامان تا خانه هاي اطراف مي رفت و چون كسي نبود بشنود در سكوت همانجا گم مي شد.

 مادربزرگ بي آنكه به ما توجهي كند بلند شد و گفت: « كي بود يارب كه رو در خانه كعبه كنم » و كنار جنازه اش دراز كشيد.

 

 

كاغذ را كبوتري درست كردم ، از ميان دستانم پريد. با خودم گفتم : مگر بی بی شاعر بود؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 15:42  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

چرا ما كور شديم؟

نمي دانم

شايد روزي بفهميم.

مي خواهي عقيده ي مرا بداني؟!

بله ، بگو..

فكر نمي كنم ما كور شديم، فكر مي كنم ما كور هستيم، كور اما بينا، كورهايي كه مي توانند ببينند اما نمي بينند!

 

 

 

كوري ژوزه ساراماگو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 23:19  توسط مصطفی علی میرزایی  |