گشتم و گشتم تا بالاخره قطعه شعري كه مادربزرگم سروده بود را پيدا كردم. تكه كاغذ سفيدي كه مشخص بود با بي سليقگي از جايي جدا شده است و خط بدم كه زيادي توي ذوق مي زد.
مادربزرگ نشسته بود و تسبيح مي گرداند. من بودم و محمد روبرويش نشسته ، هيچ كداممان چيزي نمي گفتيم. فقط اشك مي ريختيم. مادربزرگ اما ساكت و آرام نشسته بود .زير لب زمزمه مي كرد. سيل اشك ما جاري بود و صداي هق هق گريه هامان تا خانه هاي اطراف مي رفت و چون كسي نبود بشنود در سكوت همانجا گم مي شد.
مادربزرگ بي آنكه به ما توجهي كند بلند شد و گفت: « كي بود يارب كه رو در خانه كعبه كنم » و كنار جنازه اش دراز كشيد.
كاغذ را كبوتري درست كردم ، از ميان دستانم پريد. با خودم گفتم : مگر بی بی شاعر بود؟!
چرا ما كور شديم؟
نمي دانم
شايد روزي بفهميم.
مي خواهي عقيده ي مرا بداني؟!
بله ، بگو..
فكر نمي كنم ما كور شديم، فكر مي كنم ما كور هستيم، كور اما بينا، كورهايي كه مي توانند ببينند اما نمي بينند!
كوري – ژوزه ساراماگو