تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس
 

مادر سفره را چیده است. همسایه روبرویی حلوا آورده است عمه زهرا حلیم. یک کاسه خرما و یک سبد سبزی تازه و نان سنگکی که وسط سفره پهن شده تمام نگاه ها را به خود جلب کرده است. سماور و چای آماده است. فقط مانده یک سیب. مادر برای هر کداممان یک قاچ سیب بریده کنار گذاشته است. بوی مهربانی از سیب تراوش می کند. اولین افطار شوق در چهره ی خانواده رویانده است.

پدر تسبیح می گرداند. مادر قرآن می خواند. من ایستاده به دعا با ربنای شجریان.

این غروب غروب دیگری است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:4  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

تو را مي بينم ريشه در خاك، قرن هاي سرخ و سالهاي خاكستري آرمان هايت را تا ب آورده اي، ولي هرگز اندوه شاعرانه نيافريدي!

اي روح شعرپرور!

اي شور شعر!

نياز ما را در اين سپيده دم زمزمه در سراپرده ي آشتي ميهمان باش ، چرا كه ما از هرّاي فولاد و هفهف ماشين زمانه به تنگ آمده ايم.

بگذار پيش از دميدن آخرين غروب از بركت نگاهت جاويدان شده باشيم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 23:53  توسط مصطفی علی میرزایی  |