مادر سفره را چیده است. همسایه روبرویی حلوا آورده است عمه زهرا حلیم. یک کاسه خرما و یک سبد سبزی تازه و نان سنگکی که وسط سفره پهن شده تمام نگاه ها را به خود جلب کرده است. سماور و چای آماده است. فقط مانده یک سیب. مادر برای هر کداممان یک قاچ سیب بریده کنار گذاشته است. بوی مهربانی از سیب تراوش می کند. اولین افطار شوق در چهره ی خانواده رویانده است.
پدر تسبیح می گرداند. مادر قرآن می خواند. من ایستاده به دعا با ربنای شجریان.
این غروب غروب دیگری است.
تو را مي بينم ريشه در خاك، قرن هاي سرخ و سالهاي خاكستري آرمان هايت را تا ب آورده اي، ولي هرگز اندوه شاعرانه نيافريدي!
اي روح شعرپرور!
اي شور شعر!
نياز ما را در اين سپيده دم زمزمه در سراپرده ي آشتي ميهمان باش ، چرا كه ما از هرّاي فولاد و هفهف ماشين زمانه به تنگ آمده ايم.
بگذار پيش از دميدن آخرين غروب از بركت نگاهت جاويدان شده باشيم...