
در پست و بلند بام وزشي انساني بود. نفس بود. هوا بود. اصلاً فراموش مي شد كه بام پناهي است براي « آدمي كه از باران و آفتاب بيم دارد» روي بام هميشه پابرهنه بودم. پابرهنگي نعمتي بود كه از دست رفت. كفش ، ته مانده ي تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثيلي از غم دورماندگي از بهشت. در كفش چيزي شيطاني است. همهمه اي است ميان مكالمه ي سالم زمين و پا. من اغلب پابرهنه بودم. و روي بام هميشه زير پا زبري كاهگل جواهر بود.
اطاق آبي – سهراب سپهري