من هرگز سوار قطار درجه يكي نشدم كه كوپه اش از بوي ناهنجار دستشويي بغل دستي غير قابل تحمل باشد و صداي تلق تلق و تكان هاي شديد آن راه هزار كيلومتري تهران را بارها يادآوري كند. و همراهانم در قطار پياپي سيگار نكشند و مدام ترانه های سخيف موبايلشان را زياد نكنند تا آزارم دهد.
و قطار هي تكان تكان نخورَد .. تا براي نماز بايستد و مسافرانش با عجله نمازشان را بخوانند و بوي كوير را استشمام كنند و هيچ كدام از قطار جا نمانند.
و هيچ گاه دلم نخواست در شب كوير كه نمي دانم بر آن چه مي گذرد دل بسپارم و در تاريكي آن غرق شوم.
...
من هرگز به تهراني كه دود غليظ آن صورت آدم را سياه مي كند و از هر سوراخ آن ماشيني بيرون مي خزد قدم نگذاشتم.
هرگز دو ساعت در ترافيكي سنگين گيرنيفتاده ام تا به كنسرت موسيقي فاخري بروم كه به جاي آرامش بر استرس كشنده ام بيفزايد. و كنار پيرزن آرامي بنشينم تا در ميانه فرياد دف و كمانچه و سنتور در گوش من زمزمه ي خروپف اش بلند شود...
هرگز..
نمي توانم برج ميلاد 436متري كه قرار است اوج افتخار معماري ايراني گردد را نبينم و آرزو نكنم كه از بلندترين نقطه ي آن هياهوي تهران بزرگ را به تماشا بنشينم؛ رفت و آمد بي وقفه ي اين بازيگوشان بزرگسان را ..!

قطره اي آب از آسمان روي گونه آفتاب سوخته پيرمرد افتاد و غلت خورد رو به پايين و قبل از آنكه پيرمرد دستش را به صورتش برساند افتاد روي زمين پاي بوته ي خاري كه انتظارش را مي كشيد...