بي بي خانم اواخر عمرش وقتي زبانش از گفتن بند آمد و دستش از نوشتن باز ماند در نگاهش هميشه نگفتني هاي بسياري موج مي زد. خيره مي شد به من و چيزهايي نامفهوم تكرار مي كرد. نمي فهميدم چه مي گويد. سعي مي كرد حرفش را به بقيه بفهماند ولي نمي توانست. آن موقع در چشمهايش نور اميد كم سو مي شد.
مي ديدم چشمهايش خشك مي شود و روي زمين مي افتد. ديگران را نمي دانم ، من اما چه زجري مي كشيدم! برايم ديدن اين صحنه از ديدن مرگ او هم غم انگيزتر بود.
روزي كه در بستر احتضار افتاده بود همان برق شگفت را در چشمهايش ديدم لحظه اي كه سعي مي كرد با اشاره حرفش را بفهماند، ناگهان از دهانش كلامي بيرون جست؛ كلام نبود.. ضجه اي بود هولناك، هراس انگيز...
آنگاه در چشمهايش اضطراب را ديدم . انگار با نگاهش فرياد مي زد.