تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس
 

مرد كيف كوچكش را كنار پايش گذاشت و همانجا روي نيمكت نشست. گرماي هوا بر پيشاني اش دانه هاي عرق نشانده بود. با پشت دستش دانه ها را چيد و به روبرو خيره شد. سيگاري روشن كرد و پك عميقي به سيگار زد. دود غليظ سيگار در تاريكي شب از دور نمايان بود. دود را از بيني اش بيرون مي ريخت و پراكنده شدن سريع دود را تماشا مي كرد. نيمكت زير درخت چناري جا خوش كرده بود و رنگهاي پريده اش نشان مي داد كه مدت زماني طولاني در كنار تنهايي مسافران و عابران بوده است. مرد دستي به نيمكت كشيد و خودش را جابجا كرد. سيگار تقريبا تمام شده بود كه شنيد:

-ازون سيگار بهم نميدي؟

به طرف صدا برگشت. مردي كنار نيمكت روي زمين نشسته بود. با خودش فكر كرد چرا نديده بودش؟! و سعي كرد در تاريكي چهره اش را تشخيص دهد. جوان به نظر مي رسيد. ته ريش يكنواختش زير نور لامپ نئون آن اطراف مشخص بود. گدا و سائل نبود. لباس پاره اي نداشت يا بساط دستفروشي. اينكه حضورش را متوجه نشده است باز بر تعجبش افزود. شايد جواني باشد از عشق سرخورده و نااميد كه آمده است در پارك گشتي بزند. يا ديوانه اي كه از خانه فرار كرده مدام گرفتار اين و آن شده و حالا در گوشه اي خزيده است. شايد هم مثل خودش مسافر باشد. مسافري كه كوله بارش تنهايي است و اندوخته اش ياس و نااميدي. گذشته مثل نگاتيو فيلمهاي سياه و سفيد جلوي چشمانش ظاهر شد. سعي كرد اولين كسي كه سيگار بهش تعارف كرده بود را بياد بياورد، نتوانست. تنها خاطره اي مبهم، گنگ و خواب گونه بياد داشت. هنگامي كه اولين و آخرين شكست زندگي اش را تجربه كرده بود و نااميد در كوچه و خيابان دنبال خودش مي گشت. كسي سيگاري به او داد ته سيگاري كه تا امروز او را اسير خود كرده بود و در اوقات خوشي، خشم و نااميدي  همراه هميشگي اش شده بود. جوان بلند شد و ايستاد و دوباره رو به او گفت:

-مي تونم از سيگارتون...

و خاموش شد تا جوابي بشنود. در تاريكي شب نقطه ي قرمزي  نمايان شد و دوباره كم رنگ گرديد. پشت آن چهره اي در هم كشيده خيره نگاهش مي كرد:

-بي كس و كاري؟!

و دود را از دهانش خارج كرد. ذرات دود تا نزديكي بيني جوان پيش رفتند و پراكنده شدند

-آمدم هواخوري..

و دستش را دراز كرد تا سيگار را بگيرد اما دستش همچنان خالي ماند. نوك سيگار دوباره قرمز شد و همچنان قرمز ماند تا اينكه خاموش شد. انگار كه نبوده است. مرد ته مانده سيگار را به جايي نامعلوم در دل تاريكي پرتاب كرد. كيفش را برداشت و از نيمكت دور شد. آهسته قدم برداشت و پشت سرش را هم نگاه نكرد. چهره ي غضب آلوده جوان را نديد و متوجه نشد سيگارش كجا افتاده است. به آسمان نگاه كرد؛ هلال ماه تا نيمه در ابر فرو رفته بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:31  توسط مصطفی علی میرزایی  |