خودكارم مدام رنگ كم مي آورد. هنوز نصف كلمه را ننوشته بي رنگ مي شود و در كلمه بعدي دوباره جان ميگيرد. بعضي كلمات را هم اصلا نمي نويسد. نوك خودكار بي تاب حركت كردن است اما مدام دور خود مي چرخد. حول يك كلمه مي گردد. براي يك جمله جان مي دهد. چهار سطر نوشته ام بعضي كلمات را خط زده ام بعضي ها را عوض كرده ام. روي جمله اي را تا انتها خط بطلان كشيده ام. روي جمله اي شبيه آن را نوشته ام به گونه اي ديگر.
سايه ي گلدان خودش را تا پايه ي ميز كشانده است. كوشش مي كند روي گلهاي قالي دست ببرد ورنگشان را عوض كند. اما مدام كوتاهش مي كنم. مثل موي سر بلند مي شود رشد مي كند و دست دراز مي كند و باز دوباره كوتاه مي كنم.
كف دستم عرق كرده است. خودكار را رها مي كنم روي ميز و به اطراف نگاه مي كنم. كنارم چند كتاب قطور آن طرف تر گلدان با دوشاخه گل مصنوعي، دورتر كامپيوتر و لوازم جانبي اش، پشت آن ديوار؛ سفيدتر از كاغذ زير دستم. با لكه ي سياهي كه روي آن است؛ لكه ي سياهي كه مدام جابجا مي شود. بلند مي شود و بالاتر مي نشيند و دوباره برمي گردد. خيره كه نگاهش مي كنم انگار او هم خيره مي شود به چشمانم. پنجره تور دارد چطور وارد اتاقم شده است؟!
با اعداد رابطه ي خوبي ندارم؛ با اعدادي كه در هم ضرب مي شوند و معما تشكيل مي دهند يا با هم جمع مي شوند و معضل درست مي كنند. اما با اعدادي كه كنار هم قرار مي گيرند و مجموعه اي را تشكيل مي دهند مي توانم كنار بيايم. چندي پيش دوستي كتابي به من داد به نام «شش عدد» شش عددي كه جهان هستي را تشكيل مي دهند. آنجا اعداد بسيار خرد و بسيار بزرگ را شناختم و اهميتشان. فهميدم اگر صفري كم باشد جهان از هم مي پاشد و متوجه شدم اگر عددي نباشد موجودات در روي كره ي خاكي جاي ماندن نخواهند داشت. اعداد گيجم مي كنند رياضي و فيزيك «شش عدد» را نصفه نيمه رها كردم و سراغ كلمات رفتم. كلمات مستور، كلمات معروفي، كلمات بامداد و سايه و سرشك... ولي كلام از من جلوتر است، هرچه تلاش مي كنم به او نمي رسم. تلاشم بيهوده است. «كوشش بيهوده نامد سودمند»
خودكار را رها مي كنم و دفتر را مي بندم. هوا گرم است گلها تشنه اند. بايد بروم گلهاي باغچه را آب بدهم.
