تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس
 پشت ميز تحريرم نشسته ام و خودكار را ميان انگشتانم مي چرخانم. نور آفتاب از پنجره اتاق گذشته پرده را شكافته و روي صفحه سفيد كاغذ افتاده است. سايه خودكار درازتر از حد معمول تا لبه ميز رسيده نيمه ديگرش كم كم پايين كشيده مي شود.روي ميز يك گلدان با دو شاخه گل مصنوعي وكنارش ليوان خالي آب، چند برگ كاغذ مچاله شده و تعدادي خودكار و مداد كنار هم ريخته شده اند. مرتب هم كه بشوند باز پخش مي شوند انگار كه از هم گريزان اند. هواي بيرون گرم است، كولر از شدت گرما ناكارآمد شده و فقط زوزه مي كشد. صداي زوزه كولر در  سكوت اتاق حكم موسيقي دلخراشي را دارد كه حس و حال نوشتن را مي گيرد. فكر مي كنم؛ تعميركار را بايد بياورم موتور كولر را پايين بياورد احتمالاً بايد سيم پيچي شود و اين يعني چند روز گرما و عرق ريزان. عرق پيشاني ام را مي گيرم و نوك خودكار را دوباره روي كاغذ مي گذارم.

 

خودكارم مدام رنگ كم مي آورد. هنوز نصف كلمه را ننوشته بي رنگ مي شود و در كلمه بعدي دوباره جان ميگيرد. بعضي كلمات را هم اصلا نمي نويسد. نوك خودكار بي تاب حركت كردن است اما مدام دور خود مي چرخد. حول يك كلمه مي گردد. براي يك جمله جان مي دهد. چهار سطر نوشته ام بعضي كلمات را خط زده ام بعضي ها را عوض كرده ام. روي جمله اي را تا انتها خط بطلان كشيده ام. روي جمله اي شبيه آن را نوشته ام به گونه اي ديگر.

 سايه ي گلدان خودش را تا پايه ي ميز كشانده است. كوشش مي كند روي گلهاي قالي دست ببرد ورنگشان را عوض كند. اما مدام كوتاهش مي كنم. مثل موي سر بلند مي شود رشد مي كند و دست دراز مي كند و باز دوباره كوتاه مي كنم.

كف دستم عرق كرده است. خودكار را رها مي كنم روي ميز و به اطراف نگاه مي كنم. كنارم چند كتاب قطور آن طرف تر گلدان با دوشاخه گل مصنوعي، دورتر كامپيوتر و لوازم جانبي اش، پشت آن ديوار؛ سفيدتر از كاغذ زير دستم. با لكه ي سياهي كه روي آن است؛ لكه ي سياهي كه مدام جابجا مي شود. بلند مي شود و بالاتر مي نشيند و دوباره برمي گردد. خيره كه نگاهش مي كنم انگار او هم خيره مي شود به چشمانم. پنجره تور دارد چطور وارد اتاقم شده است؟!

 

 با اعداد رابطه ي خوبي ندارم؛ با اعدادي كه در هم ضرب مي شوند و معما تشكيل مي دهند يا با هم جمع مي شوند و معضل درست مي كنند. اما با اعدادي كه كنار هم قرار مي گيرند و مجموعه اي را تشكيل مي دهند مي توانم كنار بيايم. چندي پيش دوستي كتابي به من داد به نام «شش عدد» شش عددي كه جهان هستي را تشكيل مي دهند. آنجا اعداد بسيار خرد و بسيار بزرگ را شناختم و اهميتشان. فهميدم اگر صفري كم باشد جهان از هم مي پاشد و متوجه شدم اگر عددي نباشد موجودات در روي كره ي خاكي جاي ماندن نخواهند داشت. اعداد گيجم مي كنند رياضي و فيزيك «شش عدد» را نصفه نيمه رها كردم و سراغ كلمات رفتم. كلمات مستور، كلمات معروفي، كلمات بامداد و سايه و سرشك... ولي كلام از من جلوتر است، هرچه تلاش مي كنم به او نمي رسم. تلاشم بيهوده است. «كوشش بيهوده نامد سودمند»

خودكار را رها مي كنم و دفتر را مي بندم. هوا گرم است گلها تشنه اند. بايد بروم گلهاي باغچه را آب بدهم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

مرد كيف كوچكش را كنار پايش گذاشت و همانجا روي نيمكت نشست. گرماي هوا بر پيشاني اش دانه هاي عرق نشانده بود. با پشت دستش دانه ها را چيد و به روبرو خيره شد. سيگاري روشن كرد و پك عميقي به سيگار زد. دود غليظ سيگار در تاريكي شب از دور نمايان بود. دود را از بيني اش بيرون مي ريخت و پراكنده شدن سريع دود را تماشا مي كرد. نيمكت زير درخت چناري جا خوش كرده بود و رنگهاي پريده اش نشان مي داد كه مدت زماني طولاني در كنار تنهايي مسافران و عابران بوده است. مرد دستي به نيمكت كشيد و خودش را جابجا كرد. سيگار تقريبا تمام شده بود كه شنيد:

-ازون سيگار بهم نميدي؟

به طرف صدا برگشت. مردي كنار نيمكت روي زمين نشسته بود. با خودش فكر كرد چرا نديده بودش؟! و سعي كرد در تاريكي چهره اش را تشخيص دهد. جوان به نظر مي رسيد. ته ريش يكنواختش زير نور لامپ نئون آن اطراف مشخص بود. گدا و سائل نبود. لباس پاره اي نداشت يا بساط دستفروشي. اينكه حضورش را متوجه نشده است باز بر تعجبش افزود. شايد جواني باشد از عشق سرخورده و نااميد كه آمده است در پارك گشتي بزند. يا ديوانه اي كه از خانه فرار كرده مدام گرفتار اين و آن شده و حالا در گوشه اي خزيده است. شايد هم مثل خودش مسافر باشد. مسافري كه كوله بارش تنهايي است و اندوخته اش ياس و نااميدي. گذشته مثل نگاتيو فيلمهاي سياه و سفيد جلوي چشمانش ظاهر شد. سعي كرد اولين كسي كه سيگار بهش تعارف كرده بود را بياد بياورد، نتوانست. تنها خاطره اي مبهم، گنگ و خواب گونه بياد داشت. هنگامي كه اولين و آخرين شكست زندگي اش را تجربه كرده بود و نااميد در كوچه و خيابان دنبال خودش مي گشت. كسي سيگاري به او داد ته سيگاري كه تا امروز او را اسير خود كرده بود و در اوقات خوشي، خشم و نااميدي  همراه هميشگي اش شده بود. جوان بلند شد و ايستاد و دوباره رو به او گفت:

-مي تونم از سيگارتون...

و خاموش شد تا جوابي بشنود. در تاريكي شب نقطه ي قرمزي  نمايان شد و دوباره كم رنگ گرديد. پشت آن چهره اي در هم كشيده خيره نگاهش مي كرد:

-بي كس و كاري؟!

و دود را از دهانش خارج كرد. ذرات دود تا نزديكي بيني جوان پيش رفتند و پراكنده شدند

-آمدم هواخوري..

و دستش را دراز كرد تا سيگار را بگيرد اما دستش همچنان خالي ماند. نوك سيگار دوباره قرمز شد و همچنان قرمز ماند تا اينكه خاموش شد. انگار كه نبوده است. مرد ته مانده سيگار را به جايي نامعلوم در دل تاريكي پرتاب كرد. كيفش را برداشت و از نيمكت دور شد. آهسته قدم برداشت و پشت سرش را هم نگاه نكرد. چهره ي غضب آلوده جوان را نديد و متوجه نشد سيگارش كجا افتاده است. به آسمان نگاه كرد؛ هلال ماه تا نيمه در ابر فرو رفته بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:31  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

فریاد زافرنگ ودلاویزی افرنگ

فریاد زشیرینی وپرویزی افرنگ

عالم همه ویرانه زچنگیزی افرنگ

معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز

از خواب گران خواب گران

خواب گران خیز از خواب گران خیز

 

(اقبال لاهوری)

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:48  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

در سرودم توسنی رویید

                            مست

لیک

   دست از پا

              و پا از دست

                            رست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:33  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

شعر، گاهي سرد

                          گاهي درد

شور، گاهي نور

                      گاهي گور

عشق، گاهي غم

                    گاهي دم

آه، گاهي راه

            گاهي چاه

 شعر و شور و عشق

                           اما آه..

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:36  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

یوسف مصری را دوستی از سفر رسید. (یوسف) گفت: جهت من چه ارمغان آوردی؟

(دوستش) گفت: چیست که تو را نیست و تو بدان محتاجی؟ الا جهت آنکه از تو خوبتر هیچ نیست. آینه آورده ام تا هرلحظه روی خود را در وی مطالعه کنی.

چیست که حق تعالی را نیست و او را بدان محتاج است؟ پیش حق تعالی دل روشنی می باید بردن تا در وی خود را ببیند. « ان الله لا ینظر الی صورکم و لا الی اعمالکم و انما ینظر الی قلوبکم»

فیه ما فیه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 14:42  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

بي بي خانم اواخر عمرش وقتي زبانش از گفتن بند آمد و دستش از نوشتن باز ماند در نگاهش هميشه نگفتني هاي بسياري موج مي زد. خيره مي شد به من و چيزهايي نامفهوم تكرار مي كرد. نمي فهميدم چه مي گويد. سعي مي كرد حرفش را به بقيه بفهماند ولي نمي توانست. آن موقع در چشمهايش نور اميد كم سو مي شد.

 مي ديدم چشمهايش خشك مي شود و روي زمين مي افتد. ديگران را نمي دانم ، من اما چه زجري مي كشيدم! برايم ديدن اين صحنه از ديدن مرگ او هم غم انگيزتر بود.

روزي كه در بستر احتضار افتاده بود همان برق شگفت را در چشمهايش ديدم لحظه اي كه سعي مي كرد با اشاره حرفش را بفهماند، ناگهان از دهانش كلامي بيرون جست؛ كلام نبود.. ضجه اي بود هولناك، هراس انگيز...

آنگاه در چشمهايش اضطراب را ديدم . انگار با نگاهش فرياد مي زد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:44  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

من هرگز سوار قطار درجه يكي نشدم كه كوپه اش از بوي ناهنجار دستشويي بغل دستي غير قابل تحمل باشد و صداي تلق تلق و تكان هاي شديد آن راه هزار كيلومتري تهران را بارها يادآوري كند. و همراهانم در قطار پياپي سيگار نكشند و مدام ترانه های سخيف موبايلشان را زياد نكنند تا آزارم دهد.

و قطار هي تكان تكان نخورَد .. تا براي نماز بايستد و مسافرانش با عجله نمازشان را بخوانند و بوي كوير را استشمام كنند و هيچ كدام از قطار جا نمانند.

و هيچ گاه دلم نخواست در شب كوير كه نمي دانم بر آن چه مي گذرد دل بسپارم و در تاريكي آن غرق شوم.

 ...

من هرگز به تهراني كه دود غليظ آن صورت آدم را سياه مي كند و از هر سوراخ آن ماشيني بيرون مي خزد قدم نگذاشتم.

هرگز دو ساعت در ترافيكي سنگين گيرنيفتاده ام تا به كنسرت موسيقي فاخري بروم كه به جاي آرامش بر استرس كشنده ام بيفزايد. و كنار پيرزن آرامي بنشينم تا در ميانه فرياد دف و كمانچه و سنتور در گوش من زمزمه ي خروپف اش بلند شود...

هرگز..

نمي توانم برج ميلاد 436متري كه قرار است اوج افتخار معماري ايراني گردد را نبينم و آرزو نكنم كه از بلندترين نقطه ي آن هياهوي تهران بزرگ را به تماشا بنشينم؛ رفت و آمد بي وقفه ي اين بازيگوشان بزرگسان را ..!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:6  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

قطره اي آب از آسمان روي گونه آفتاب سوخته پيرمرد افتاد و غلت خورد رو به پايين و قبل از آنكه پيرمرد دستش را به صورتش برساند  افتاد روي زمين پاي بوته ي خاري كه انتظارش را مي كشيد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:40  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

روي نيكو را دانايان سعادتي بزرگ دانسته اند و ديدنش را به فال فرخ داشته اند و چنين گفته اند كه سعادت ديدار نيكو در احوال مردم همان تاثير كند كه كواكب سعد بر آسمان و مثال اين چنان نهاده اند چون مثل جامه كه عطر اندر صندوق بود كه از وي بوي گيرد و بي عطر آن بوي به مردم برساند و چون مثال عكس آفتاب كه بر آب افتد و بي آفتاب به ديگر جاي عكس برساند زيرا كه نيكويي صورت بهري است از تاثير كواكب سعد كه به تقدير ايزد تعالي به مردم پيوندد.

و نيكويي به همه زبانها ستوده است و به همه خردها پسنديده و اندر جهان چيزهاي نيكو بسيار است كه مردم از ديدارشان شاد گردد و به طبع اندر تازگي دارد وليكن هيچ چيز بجاي روي نيكو نيست زيرا كه از روي نيكو شادي آيد چنانكه هيچ شادي به آن نرسد و گفته اند روي نيكو دليل نيكبختي اين جهان است و چون روي نيكو با خوي نيكو يار شود آن نيك بختي به غايت رسيده باشد و چون به ظاهر و باطن نيكو بود محبوب خدا و خلق گردد.

 

نوروز نامه خیام نیشابوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:37  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

در پست و بلند بام وزشي انساني بود. نفس بود. هوا بود. اصلاً فراموش مي شد كه بام پناهي است براي « آدمي كه از باران و آفتاب بيم دارد» روي بام هميشه پابرهنه بودم. پابرهنگي نعمتي بود كه از دست رفت. كفش ، ته مانده ي تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثيلي از غم دورماندگي از بهشت. در كفش چيزي شيطاني است. همهمه اي است ميان مكالمه ي سالم زمين و پا. من اغلب پابرهنه بودم. و روي بام هميشه زير پا زبري كاهگل جواهر بود.

 

اطاق آبي – سهراب سپهري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 23:24  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 

 

 اي دهان

تو

خود

دهانه ي دوزخي...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 20:10  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

تو را مي بينم ريشه در خاك، قرن هاي سرخ و سالهاي خاكستري آرمان هايت را تا ب آورده اي، ولي هرگز اندوه شاعرانه نيافريدي!

اي روح شعرپرور!

اي شور شعر!

نياز ما را در اين سپيده دم زمزمه در سراپرده ي آشتي ميهمان باش ، چرا كه ما از هرّاي فولاد و هفهف ماشين زمانه به تنگ آمده ايم.

بگذار پيش از دميدن آخرين غروب از بركت نگاهت جاويدان شده باشيم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 23:53  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

گشتم و گشتم تا بالاخره قطعه شعري كه مادربزرگم سروده بود را پيدا كردم. تكه كاغذ سفيدي كه مشخص بود با بي سليقگي از جايي جدا شده است و خط بدم كه زيادي توي ذوق مي زد.

 

 

مادربزرگ نشسته بود و تسبيح مي گرداند. من بودم و محمد روبرويش نشسته ، هيچ كداممان چيزي نمي گفتيم. فقط اشك مي ريختيم. مادربزرگ اما ساكت و آرام نشسته بود .زير لب زمزمه مي كرد. سيل اشك ما جاري بود و صداي هق هق گريه هامان تا خانه هاي اطراف مي رفت و چون كسي نبود بشنود در سكوت همانجا گم مي شد.

 مادربزرگ بي آنكه به ما توجهي كند بلند شد و گفت: « كي بود يارب كه رو در خانه كعبه كنم » و كنار جنازه اش دراز كشيد.

 

 

كاغذ را كبوتري درست كردم ، از ميان دستانم پريد. با خودم گفتم : مگر بی بی شاعر بود؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 15:42  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

چرا ما كور شديم؟

نمي دانم

شايد روزي بفهميم.

مي خواهي عقيده ي مرا بداني؟!

بله ، بگو..

فكر نمي كنم ما كور شديم، فكر مي كنم ما كور هستيم، كور اما بينا، كورهايي كه مي توانند ببينند اما نمي بينند!

 

 

 

كوري ژوزه ساراماگو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 23:19  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

كه مي گويد : « حسين مظلوم بود» ؟!

زبانش در كام باد..

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:22  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

آستان مسجدم را

                  اتفاق عبوري نيفتاد

ما

مدام

اندر خم يك كوچه ايم..

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:47  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 

عطش

خانه های حصيری شهر را

                                    در نورديد

 

هنگامی که کودکان

بجای سنگ

               تشنگی پرتاب می کردند.

              

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:40  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 

به یاد دوست عزیزی که صبح امروز با اشک چشم بدرقه اش کردیم و با آه و افسوس به خاکش سپردیم.

 

 مخلوق بی پناه

مرحوم جبار رحمت الهی

 

 

نگاهش به اطراف خيابان بود حاشيه ها را بيشتر دقت مي كرد .خيزي بر داشت خود را به سمت كوچه تاريك ونمناك رساند. اين كوچه را بيشتر از همه شهر دوست مي دا شت كوچه اي كه بيشتر عمر خود را در آن سپري كرده بود دوران خوش وناخوش را در آن گذرانده بود توي اين كوچه به دنيا امده بود لحظه لحظه زندگيش با اين كوچه عجين شده بود حركتي كرد پاهايش خيس وچسبنده شده بود دستي به اطرا فشان كشيد پر لجن بود چقدر دوست داشت براي يك مرتبه هم كه شده مرتب با سرو وضع اراسته وپاهاي خشك به اين كوچه خاطره ها برسد ولي هرگز اين اتفاق نمي افتاد امشب نيز مثل شب هاي ديگر پر لجن و آب دهن كه به اطرافش چسبيده بود وارد تالار شد قصر روياهايش از دور نمايان بود هي از فكر كردن لذت مي برد تجسم ميكرد كه چقدر با شكوه وجلال وارد مي شودخود را به سمت چپ كوچه رسانيد يك نفس راحت كشيد حالا داخل پياده رو شده بود تا از گزند نگاها دور بماند نگاهاي تلخي كه گاهي همراه با آب دهان بود اهي از ته دل كشيد آخر چرا من بايد اينقدر پست باشم كه ديگران اخ وتف نثارم كنند آهي دوباره كشيد همين چند شب پيش شاهد بود كه داخل پياده رو كنار پلكان كه به پارك منتهي مي شد از همين موجودات پر مدعا كه هر بوي متعفني از دهانشان خارج مي شد به همديگر بوسه وگل نثار مي كردند دلش بيشتر مي گرفت يك لحظه تصميم گرفت خودش را به وسط خيابان پرت كند تا از اين همه پستي كه به او داده اند خلاصي يابد اما به يكبار به خود آمد نه همه نسبت به او نگاهي پست ندارند كساني منتظرش بودند  در آن گوشه قصر چشم به راه بودند تا او بيايد تا به او خسته نباشيد بگويند بدنش را ماساژ دهند و كثافات پايش را بشويند او را به اسم صدا كنند و غذاي گرم برايش بياورند كمي به وجد امد دلش به حال خانواده اش مي سوخت كه بايد او را تحمل كنند آيا تصور خانواده اش نسبت به او چگونه بود شايد كارهايي كرده بود كه انها را تحريك كرده باشد تا حرفي بزنند ولي هرگز در اين كار موفق نشده بود آخر مي شود خانواده هم آدم را هر چند زشت وكثيف باشي دوست نداشته باشند آخر هر چه هستم از خودشانم .                                                

خود را به سمت چپ وبه انتهاي پياده رو كشيد كه رفت و آمد كمتر است سرش را بالا گرفت يك دفعه هيكلي وحشتناك به سمت او سايه افكند خودش را خوب به كنار كشيد و كاملا به حاشيه چسبيد ولي دير شده بود قدم هاي سنگين سايه بزرگ به او نزديك شد وناگاه در جا ميخكوب شد هر چه دست پا زد و فرياد كشيد بي فايده بود لگد محكم كفش عابر پهلوي چپ او را گرفت يك آخ بلند از ته دلش كشيده شد سرش گيج رفت و نقش زمين شد و چشم هايش بسته شد نم ورطوبت كوچه او را به خود آورد خداي من چي شدم خودش را جابجا كرد نمي توانست درست بلند شود كمي خزيد دستهايش را به كف آسفالت اهرم كرد و بدنش را روي پياده رو كشيد درد شديدي از ناحيه سمت چپ بدنش احساس مي كرد انگار له شده بود براي يك لحظه احساس نا اميدي كرد اشك در چشم هايش جاري شد خدايا كسي نيست كه به من كمك كند اطرافش را نگاه كرد هيچ حركتي نبود شايد جنبنده اي در اطراف باشد تا به او كمك كند يا به خانواده اش خبر دهد مي خواست داد بكشد ولي رمقي نداشت. از پهلوي چپش خون زيادي آمده بود كه اطراف را خيس كرده بود ترسيد. بغضي راه گلويش  را گرفت. گريه اش بالا نمي آمد. نمي توانست بخزد خداي من به خانه نرسم چه كار كنم مي خواست داد بكشد. سكوت بود وتاريكي به كوچه اي كه هميشه با حرارت ونشاط قدم در آن مي گذاشت مي دويد و مي درخشيد دور مي زد آواز مي خواند حالا چقدر دلگير بود چشم هايش سويي نداشت آنها را فشار داد و دوباره باز كرد تغييري نكرد. به خود فشار آورد بدنش را كمي جلو برد نفسي تازه كرد خوشحال شد كه قدمي جلو رفته تكاني ديگر داد يك نور ضعيف از ته كوچه نمايان بود رمقي گرفت آن نورها نور خانه اش بود به قصر روياها نزديك شده بود خود را جابه جا كرد ولي انگار به كف پياده رو چسبيده بود و براي انرژي گرفتن باز لحظه اي تامل كرد چشم ها را بست و تصور اينكه الان چند قدم ديگر اگر مي خزيد به خانه مي رسيد. همه چيز گرم و پر محبت در انتظار او بودند. آن وقت همه اين مشكلات را فراموش خواهد كرد به خودش قوت قلب مي داد ناگهان بدنش سوزش شديدي گرفت هي چشم هايش را باز كرد و بسته كرد مي خواست ضعف خود را نشان ندهد چشم هايش كمي تيره شد. مي خواست تكان بخورد.  نتوانست چشم هايش پر اشك شد دستهايش را سمت نورها دراز كرد حرارت وجود خانواده از اطرافش كنار رفت بدنش سرد وبي حس شد دلش آرام گرفت.  و از حركت ايستاد و بدنش پخش پياده رو شد ....                                                                                       

 

همهمه اي از دور شنيده مي شد دو تا نور به سمت پياده رو نزديك شدند .صداي ترمز ماشين سكوت پياده رو را شكست و خش خش نايلون هاي زباله كه درون ماشين زباله پرتاب مي شد سرو صدا را بيشتر كرد ناگهان صداي يكي از رفتگران بلند شد چه بوي بدي پياده رو به لجن كشيده شد يكي از بيل ها را بياور كه كف پياده رو را تميز كنيم بيل رفتگر آهسته به سمت جسم بي جان و پر خونش كشيده شد و جنازه اش را داخل ماشين زباله انداخت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 22:48  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 

تصور كن فصل بهار باشد و من در شيب تند تپه اي پوشيده از علف هاي شاداب و خيس دراز كشيده باشم.  

تو هم كنارم نشسته باشي  و با چند تا سنگي كه به هم مي كوبيشان خودت را سرگرم مي كني. نگاهت دوردست ها را مي كاود. 

«ناسلامتي امروز آمده ايم تفريح. آمده ايم هوايي عوض كنيم. از طبيعت زيباي زنده زندگي بياموزيم.  .. بخند .. بخوان.. چيزي بگو... ! »

چشم مي دوزم  به دو درختي كه درميانه دره در ميان آب هاي رودخانه كم آبي كه خرامان و آوازه خوان در حركتند دست در  دست هم و سر بر شانه ي هم نشسته اند و رازهاي ناگفته ي هستي را در گوش هم نجوا مي كنند.

«ما چرا نتوانيم سر بر شانه ي هم بگذاريم و درد دل كنيم؟ »

«ببين.. »

نمي دانم چه بگويم. نسيم ملايمي از لابلاي درختان پيدايش مي شود. صورتم را نوازش مي دهد و حتمن صورت تو را هم. نگاهت مي كنم.  چند تار موي پيشاني ات را باد هي حركت مي دهد و رها ميكند.

«حتا دلت نمي خواهد نگاهم كني... فقط نگاهت به آن دورهاست...»

مي تواند بهار باشد و ما بهاري نباشيم؟!..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 9:56  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

 

 

بسمه تعالي

جناب آقاي محسن مقدم فرد !

از آنجايي كه حفظ احترام و امر دستور رياست شعبه از ضروريات كار يك كارمند مي باشد خواهشمند است بدون هماهنگي مسئول شعبه و بدون اجازه ي ايشان محل كار را ترك نكرده و از شعبه خارج نشويد.

با تشكر

اجركم عندالله

۱۳۸۲/۵/۱۲

 

 

 

بسمه تعالي

آقاي محسن مقدم فرد !

لطفاً آراستگي ظاهري را رعايت كرده در داخل شعبه با كفش دم پايي راه نرويد. در صورت احتياج مي توانيد كفش تابستاني راحت تهيه كرده استفاده نمائيد.

موفق باشيد

۱۳۸۲/۵/۱۵

 

 

 

بسمه تعالي

آقاي محسن خان مقدم فرد !

لطفاً سر جاي خود پشت باجه نشسته از صحبت بيهوده با ساير كاركنان و يا از خواندن كتاب در محل كار امتناع ورزيد. يادآور مي گردد هر گونه دستور كتبي يا شفاهي اگر به مرحله ي اجرا در نيايد نسبت به معرفي شما به كميته ي انضباطي اقدام خواهد شد.

۱۳۸۲/۵/۱۹

 

 

 

بسمه تعالي

جناب محسن مقدم فرد!

بنا به اين حكم به شما دستور داده مي شود نسبت به حمل و ارسال پاكت حاوي پرونده مطالبات معوق اسماعيل خورعليشاهي به سرپرستي بانك واقع در مشهد خيابان ارگ اقدام نموده از دايره ي حقوقي رسيد دريافت كنيد. بديهي است هزينه ي حمل و كرايه اتوبوس يا هر وسيله ي نقليه ي ديگر  به عهده ي خودتان مي باشد.

و من الله التوفيق

۱۳۸۲/۵/۲۱

 

 

 

رياست محترم بانك ملت شعبه كاريزك

سلام عليكم!

احتراماً اينجانب محسن مقدم فرد تحويلدار شعبه  كد پرسنلي ۱۸۷۶۵ بنا به ضرورت احتياج مبرم به ۲ساعت مرخصي استحقاقي دارم. لذا خواهشمند است در صورت امكان با درخواست بنده موافقت فرماييد.

با تشكر

۱۳۸۲/۵/۲۲

 -------------

موافقت نمي گردد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 21:58  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

-از وقتي رفتي آق داداش هميشه كتكم مي زنه. اگه با نرگس ِ معصوم اينا بازي كنم كتكم مي زنه ميگه با دختر مردم چيكار داري؟ خاله بازي مي كني؟

موقعي كه مشقامو مي نويسم مي زنه پس گردنم كه بچه درس خون شدي با اون بابا آب دادت. برو نون بگير..

صبحا كه هنوز خوابه يواش وسايل رو جمع مي كنم برم سر كوچه بساطشو بچينم  اما وقتي مياد باز هم كتكم مي زنه ؛ برا چي منو بيدار نكردي رفتي..

آخه اگه بيدارش كنم بالش پرت مي كنه كه چرا بيدارم  كردي. و منم جز فرار راه ديگه اي ندارم. تازه وقتي گيرم اورد گوشم رو مي پيچونه كه چرا فرار كردي؟!

اون وقت بعد از اين همه كتكي كه نوش جان كردم  اجازه مي ده برم مدرسه...

آقا داداش هميشه اذيتم مي كنه ولي با همه ي اينا  نمي دونه چقد دوسش دارم. آخه سفارش كردي دوسش داشته باشم...

 

 

سوز سردي روي گونه اش ماسيد و رد پاي اشكش را خشكاند. با بطري دستش روي سنگ قبر آب پاشيد و رفت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:31  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۸۵ ساعت ۱۵

قله ي توچال از داخل نمايشگاه براي من كه اين همه راه از خراسان آمده ام تا تهران و جز كوير نديده ام منظر عجيب و زيبايي است.

 اگر در جايي كه نشسته ام و كتاب دستم را ورق مي زنم نگاهم صاف بيفتد به توچال حتماً لحظه اي خيره ي زيبايي آن خواهم شد اما مجموع حواسم را گروه دختران شوخ و شنگي كه مشخص است به صورت اردويي آمده اند و دور از چشم مربي شان مي گردند و احتمالاً هدف اصلي شان كتاب نيست به خود جلب مي كند. چرا كه يكي شان متلكي مي پراند و معلوم نيست خطاب به من است يا كتابي كه در دست دارم و يا ... شايد هم كسي كه پشت سرم نشسته و ساندويچش را مي بلعد. حالا اين مهم نيست كه كفش هايم را در آورده ام و پاهايم را روي چمن ها دراز كرده ام يا كتابهايي كه خريده ام را دورم چيده ام و يكي يكي برمي دارم و زير و روشان مي كنم... اين مهم نيست كه گرسنه ام و خسته .. برايم مهم اين است كه تعدادي از كتابهايي را كه دنبالش بودم پيدا نكرده ام.

نمي دانم درست شنيدم يا نه ؛ «كتب چاپ قديم در نمايشگاه امسال حق فروش نداشتند.» ولي نشنيده ام كه فلان كتاب را توقيف كرده اند يا جلوي انتشار بهمان را گرفته اند و يا فرياد اعتراض نويسنده اي.. ناشري ...

در هر صورت احساس مي كنم كيفيت و كميت نمايشگاه بين المللي كتاب تهران بر خلاف گفته ي مسئولان روندي رو به رشد ندارد...

بي خيال...

تماشاي قله هاي سفيد توچال دل انگيزتر است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:58  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

گلستان سعدي كه به دستم مي رسد يا بوستانش و معمولا هرگاه غزلي از او مي خوانم آنچنان اشتياقي براي ديدن شيراز در وجودم پيدا مي شود كه مرا به وجد مي آورد. البته منظورم شيراز دوره ي سعدي است. اگر ماشين زمان كه ديرزماني نمي شود روياي بشر شده مرا به عصر سعدي و حافظ نبرد دوست دارم لاقل شبي در خواب يا در رويايي عجيب آن سفر روحاني را تجربه كنم.

با خود گفتم اين روزها كه بسياري نام سعدي را تكرار مي كنند به نوبه ي خود يادي كنم از وي اما نه با عباراتي چون: افصح المتكلمين ، مشرف الدين ، شيخ اجل ، شاعر ، نويسنده ، حكيم ، دانشمند ، معلم اخلاق ، عارف و صوفي ، زاهد و متدين ،‌ عاشق پيشه و... بهتر است حكايتي از گلستان بي نظير او نقل كنم. هر چند به كرّات خوانده شده اما تكراري نخواهد شد. شايد هدفي را كه دنبال مي كرده بر ما اثر كند. خداوند از او راضي باد.

« ياد دارم كه در ايام طفوليّت متعبد بودمي و شب خيز و مولع زهد و پرهيز. شبي در خدمت پدر رحمت الله عليه نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز بر كنار گرفته و طايفه اي گرد ما خفته. پدر را گفتم: از اينان يكي سر بر نمي دارد كه دوگانه اي بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند كه گويي نخفته اند كه مرده اند. گفت: جان پدر! تو نيز اگر بخفتي به از آن كه در پوستين خلق افتي. »

 

 

اگر تو فارغي از حال دوستان يارا

فراغت از تو ميسر نمي شود ما را

حكايت را نوشتم اما يادم آمد كه خواب ديشبم چنان سنگين بود كه نماز صبح را از دست دادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:58  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

اولين واكنش من تقريباً هيچ واكنشي نبود. فقط خيره نگاهش كردم و كلماتي را كه از ميان دو لبش بيرون مي جهيد خرد خرد فرو بردم. احساس كردم معلق شده ام ميان زمين و آسمان. همين.

واكنش بعدي من تمامي سخناني بود كه طي چند لحظه كنار هم چيده بودمشان و روي هم چند جمله اي بيشتر نمي شد:

-         زنت را طلاق داده اي ... تمام؟!... جواب بچه ي دو ساله ات را چه مي دهي؟

 

حركت ديگري از من سر نزد. فقط توانستم لحظاتي را كه پيشم بود تحمل كنم و دست آخر تا دم در حياط بدرقه اش كنم.

از مجموع آنچه گفت فقط يك جمله را به خاطر سپردم:

-         با هم تفاهم نداشتيم.

اين تفاهم  با كدام «ح» نوشته مي شود كه بايد هر زوجي به دنبالش باشند؟!

 

 

اين چند خط را هم نمي خواستم بنويسم؛ حال با شنيدن خبر ازدواج يكي ديگر از دوستانم با خود مي گويم سرنوشت ايشان چه خواهد شدن؟

 

...پيش آر پياله را كه شب مي گذرد.

 

 

 

بچه هاي طلاق

توضیح واضحات بنا به سوالاتی که پیش آمده : باری ... یکی از دوستانم بنا به دلایلی که خودش بیان می کند همسرش را طلاق داده است و این در حالی است که همزمانی این قضیه با ازدواج یکی دیگر از دوستان عجیب  ذهن مرا مغشوش و مشوش کرده است که زندگی را باید ساخت یا اینکه زندگی تو را بسازد...( جمعه ۲۵ فروردین )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 22:17  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

چه بي انضباط  !

 

مثل اينكه گم كرده ام

 

... بله

 

گُم كرده ام ...

 

            داستاني را كه با هزار خون دل نوشته بودم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 13:55  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

  مادربزرگم در خلوت خودش گاه به گاه دوبیتی هایی زمزمه می کرد. گاهی خلوتش را به هم می زدیم و  او می خواند  و ما می نوشتیم. دوبیتی هایی که ما را با خود می برد به روستاهایی دور به شهرهایی بی نام و نشان. پیش گله های کوچک گوسفند در صحرا .... زمانی که نه دود ماشین فضا را پر کرده بود و نه صدایشان گوش زمان را کر..

 دلم می خواست فرصت بود و دوبیتی هایی را که او می خواند می نوشتم

... دریغ که عمر آدمیزاده با شتاب می گذرد.... اکنون مادر بزرگ دیگر نمی تواند حرف بزند. فقط نگاه می کند و...

 زبان نگاهش را ما نمی فهمیم.

 

گل سُرخ و سفيدُم كي ميايي؟

 

بنفشه بَلگِ بيدُم كي ميايي؟

 

تو گفتي گل درآيِه مُو ميايُم

 

گل عالم تموم شد كي ميايي؟

 

 

دلُم تنگِه براي ديدنِت يار

 

براي چشمك و خنديدنت يار

 

دلُم تنگه بِرِي شبهاي مهتاب

 

به روي رَختخواب  خوابيدنت يار

 

 

 

لب بوم آمدي گُل خنده كردي

 

كمر باريك مرا ديوانه كردي

 

كمر باريك خِدِي قَتِّ بلَندت

 

مرا از چشم خود آواره كردي (۱)

 

 

 

دلم می خواست از این ترانه های محلی بیشتر بنویسم...  

(۱)کتاب ترانه های روستایی خراسان (دکتر ابراهیم شکورزاده)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 20:41  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

پنجره اي گشوده شد؛ نسيم خنكي به داخل اتاقم خزيد. بوي دريا آمد و بوي جنگل... بوي دوست.

كسي صدايم زد:‌شعر مي گويي؟!

 

نمي دانم از كجا پيدا شد. با شعر يا با مهر؟ فقط شعري كه با خود آورد بوي مهرباني داشت. بخوانيد و هر نظري كه بدهيد به دست او هم مي رسد و مطمئناً خوشحال خواهد شد:

 

مرثيه هفت سيـن

رقص در عمق زلال دريا
هم صدايـي با مرغان هوا
گوش دادن به خروش امواج – كه مرا مي بردم در رويا
آرزويـي ست كه مانده به دلـم
آه
فرصتـي ديگر هم از كف رفت
باز هم عيد آمد
باز هم فاجعه اي دردآور
باز دوران اسارت در تنگ
باز هم بيـن من و آزادي شيشه حائل شده است
باز اين آزادي ست
كه به اين آسانـي، نقض و باطل شده است

گريه كودك هـمسايه كه « سيـن » مي خواهد
و تكاپوي پدر
كودك هـمسايه، منشاء رشك من است
گريه او پدري را سخت مي رنـجاند
اما
ضجه هاي من از اين تنگ برون مـي نرود
با توام، كودك هـمسايه، ببيـن
آب اين تنگ هـمه اشك من است
هفت سيـن تو اگر كامل نيست
در عوض
هفت سيـن من لب بسته در اين مرثيه كامل شده است
«
روزگاريست اسيـر قفسي ساخته دست تو اي انسان سنگدلـم »
گوش دادن به خروش امواج
آرزويـي ست كه مانده به دلـم
آرزويـي ست كه مانده به دلـم

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 9:3  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

كوچك شدم ، كوچك  .. كوچك تر ...

 به اندازه ي  شبنمي كه در انتهاي شاخه ي خشك درختِ باران خورده آويزان است. در كنار شكوفه اي كه تازه چشم باز كرده است به بهار طبيعت ، نه بهار انسانيت. چرا كه انسانيت امروز را بهاري نيست...

 

بي رنگ شدم ، بي رنگ ... بي رنگ تر چون قطره اشكي كه از چشمان مظلومان تاريخ چكيده اند بر روي گونه هاي خاك خورده ي زخمي...

 

شعار نيست! حقيقت است... حقيقتي هر چند تكراري ، اما شفاف و روشن كه هر تابشي را انعكاس مي دهد؛ از سپيدي شكوفه گرفته تا سرخي خون لاله هاي دشت... تا دستهاي پينه بسته ي باغبان. باغباني كه نه تنها پير نيست،‌ بلكه هر روز جوان تر مي شود.

 

زير آن باران جوان شدم... جوان تر از شاخه هاي نورسته ي درخت هاي توت و زردآلو و مو...

صورتم خيس شد و چشم هايم... و دست هايم... و حتي جرات لمس شكوفه ها را نداشتم،‌ چرا كه مي دانستم تاب تحمل دست هاي انساني ام را نداشتند. فقط تماشايشان كردم؛

شكوفه ها را ....  و علف هاي هرز نورسته را .... و خاك مرطوب را .... و باغبان را .

 

زير آن باران كوچك شدم ، كوچك تر،‌ بي رنگ تر، شفاف تر، جوان تر...

وقتي عشق را تنفس كردم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 23:4  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

..

سه نفر بوديم.

 

 يكي مان رفت بندر. يكي مان پاكستان. يكي ماند.

 

يكي از ما رفت كار كند ، ديگري  رفت كلاه سر خودش گذاشت، يكي ماند.

 

اولي رفت زن گرفت ، دومي هم ...  ، آخري ماند.

 

 

 

سه دوست بوديم!

 

يكي از ما مُرد . يكي ماند . ديگري رفت.

 

آنكه مانده بود ، گنديد.

 

آنكه رفته بود برنگشت.

 

من مرده بودم.

 در بيست و نهم بهمن 1383 در روز افتتاح وبلاگم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 18:26  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

بسمه تعالي

حضور محترم بازرسين كل سازمان كل كشور سلام عرض مي كنم.

پس از عرض سلام  سلامتي شما را از درگاه خداوند منان خواهانم . تقاضا و استعلام مرا بخوانيد و به داد من بيچاره برسيد. در سال 73 با ثبت نام در بانك ملت وارد ليست متقاضيان كار در اين بانك شدم. يك امتحان كتبي در اول يكم دي 73  از ما به عمل آوردند. در 26تير ماه 74 با يك نامه از بانك مرا دعوت كردند به اين مضمون كه آقاي رزم پور با توجه به اينكه در امتحان كتبي نمره حد نصاب را بدست آورده ايد و جزو قبول شدگان هستيد براي انجام مصاحبه به سرپرستي بانك ملت به مشهد تشريف بياوريد. براي انجام مصاحبه به مشهد و به آدرس مورد نظر رفتم. در آنجا به غير از من هيچ كسي از تايباد نبود. حتي شخصي را از تايباد نام بردند ولي حضور نداشت چون صرف نظر كرده بود. در اتاق مصاحبه شش سوال از من پرسيدند كه به خدا قسم هر شش سوال را صحيح جواب دادم. بعد از انجام مصاحبه به من گفتند كه بعد از سي روز يعني آخر مرداد 74 جواب مصاحبه خواهد آمد. اما جواب مصاحبه ي من آخر مرداد نيامد. سه نفر را در اول شهريور ماه بر سر كار بردند (يعني كارمند كردند) به نام هاي شبان رودي، افظلي و معصومي. نمي دانم اينها چه موقع مصاحبه و امتحان دادند كه من آنها را هيچ وقت نديده بودم. و باز دوباره در اواخر مهر ماه بود كه از بانك ملت به من خبر دادند كه براي بار دوم بايد به مصاحبه بروي. به آن مصاحبه هم رفتم. به تمام سوالات جواب صحيح دادم و آنها هم بعد از مصاحبه به من گفتند كه آن ماه آينده جواب خواهند داد. وعده هاي دروغ همه پوچ و توخالي. اگر دادگري هست به داد به داد من برسيد من كارگر كه با مدرك ديپلم آن هم با معدل بالا بروم حمالي كنم؟. شما را به خدا قسم.

يك روز قبل از اينكه اين نامه را بنويسم  از طريق نماينده ي شهرمان در مجلس اطلاع يافتم كه من در همان مصاحبه ي اول قبول شده بودم ولي سرپرستي بانك ملت مشهد و بانك ملت تايباد با هم ساختند و شخص ديگري را  بدون مصاحبه قبول كردند. آيا اين انصاف است؟ آيا اسلام فرمان چنين كارهايي را مي دهد؟ آيا درست است من با پنج خواهر و برادر و يك پدر مريض كه نمي تواند حتي دستش را به آب بزند تا آخر عمر حمالي كنم؟ و آن آقا كه نمي دانم چكاره ي رئيس بانك يا يكي از كارمندان بانك است به جاي من سركار بيايد؟ آيا رسم مروت است؟ اگر باور نمي كنيد بياييد و با چشم خود ببينيد كه ما در گمرك دوغارون بدون هيچ بيمه كاري و درماني و با پايين ترين مزد كار مي كنيم. شما را به خداي منان قسم مي دهم كه جلوي اين حق كشي را بگيريد. چرا آن آقاي فئودال بيايد جاي من كارگر بدبخت را بگيرد. براي اينكه پول دارد؟ براي اينكه پارتي دارد؟ و ما كارگران بي نوا بسوزيم و بسازيم و تا آخر عمر كارگر باقي بمانيم. و به نام شب خود هم زار باشيم.

اينجانب حسن رزم پور متولد 5/1/1353 با شماره ي شناسنامه 8 فرزند عبدالرحمان از شما تقاضاي عاجزانه دارم به داد من برسيد.

امضا

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 21:35  توسط مصطفی علی میرزایی  |