<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>موج سنگین گذر زمان</title>
<link>http://abee.blogfa.com/</link>
<description>به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Sep 2009 19:44:54 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پرویز مشکاتیان</title>
<link>http://abee.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالها بود با ساز و آهنگ او همدم بودم تا اینکه شنیدم آن ساز و آن آهنگ برای همیشه خاموش شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.harmonytalk.com/archives/images/meshkatian-siah.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 19:44:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abee&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>abee</dc:creator>
<guid>http://abee.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برداشت..</title>
<link>http://abee.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description> پشت ميز تحريرم نشسته ام و خودكار را ميان انگشتانم مي چرخانم. نور آفتاب از پنجره اتاق گذشته پرده را شكافته و روي صفحه سفيد كاغذ افتاده است. سايه خودكار درازتر از حد معمول تا لبه ميز رسيده نيمه ديگرش كم كم پايين كشيده مي شود.روي ميز يك گلدان با دو شاخه گل مصنوعي وكنارش ليوان خالي آب، چند برگ كاغذ مچاله شده و تعدادي خودكار و مداد كنار هم ريخته شده اند. مرتب هم كه بشوند باز پخش مي شوند انگار كه از هم گريزان اند. هواي بيرون گرم است، كولر از شدت گرما ناكارآمد شده و فقط زوزه مي كشد. صداي زوزه كولر در  سكوت اتاق حكم موسيقي دلخراشي را دارد كه حس و حال نوشتن را مي گيرد. فكر مي كنم؛ تعميركار را بايد بياورم موتور كولر را پايين بياورد احتمالاً بايد سيم پيچي شود و اين يعني چند روز گرما و عرق ريزان. عرق پيشاني ام را مي گيرم و نوك خودكار را دوباره روي كاغذ مي گذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودكارم مدام رنگ كم مي آورد. هنوز نصف كلمه را ننوشته بي رنگ مي شود و در كلمه بعدي دوباره جان ميگيرد. بعضي كلمات را هم اصلا نمي نويسد. نوك خودكار بي تاب حركت كردن است اما مدام دور خود مي چرخد. حول يك كلمه مي گردد. براي يك جمله جان مي دهد. چهار سطر نوشته ام بعضي كلمات را خط زده ام بعضي ها را عوض كرده ام. روي جمله اي را تا انتها خط بطلان كشيده ام. روي جمله اي شبيه آن را نوشته ام به گونه اي ديگر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سايه ي گلدان خودش را تا پايه ي ميز كشانده است. كوشش مي كند روي گلهاي قالي دست ببرد ورنگشان را عوض كند. اما مدام كوتاهش مي كنم. مثل موي سر بلند مي شود رشد مي كند و دست دراز مي كند و باز دوباره كوتاه مي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كف دستم عرق كرده است. خودكار را رها مي كنم روي ميز و به اطراف نگاه مي كنم. كنارم چند كتاب قطور آن طرف تر گلدان با دوشاخه گل مصنوعي، دورتر كامپيوتر و لوازم جانبي اش، پشت آن ديوار؛ سفيدتر از كاغذ زير دستم. با لكه ي سياهي كه روي آن است؛ لكه ي سياهي كه مدام جابجا مي شود. بلند مي شود و بالاتر مي نشيند و دوباره برمي گردد. خيره كه نگاهش مي كنم انگار او هم خيره مي شود به چشمانم. پنجره تور دارد چطور وارد اتاقم شده است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; با اعداد رابطه ي خوبي ندارم؛ با اعدادي كه در هم ضرب مي شوند و معما تشكيل مي دهند يا با هم جمع مي شوند و معضل درست مي كنند. اما با اعدادي كه كنار هم قرار مي گيرند و مجموعه اي را تشكيل مي دهند مي توانم كنار بيايم. چندي پيش دوستي كتابي به من داد به نام «شش عدد» شش عددي كه جهان هستي را تشكيل مي دهند. آنجا اعداد بسيار خرد و بسيار بزرگ را شناختم و اهميتشان. فهميدم اگر صفري كم باشد جهان از هم مي پاشد و متوجه شدم اگر عددي نباشد موجودات در روي كره ي خاكي جاي ماندن نخواهند داشت. اعداد گيجم مي كنند رياضي و فيزيك «شش عدد» را نصفه نيمه رها كردم و سراغ كلمات رفتم. كلمات مستور، كلمات معروفي، كلمات بامداد و سايه و سرشك... ولي كلام از من جلوتر است، هرچه تلاش مي كنم به او نمي رسم. تلاشم بيهوده است. «كوشش بيهوده نامد سودمند» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودكار را رها مي كنم و دفتر را مي بندم. هوا گرم است گلها تشنه اند. بايد بروم گلهاي باغچه را آب بدهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=234 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://decomod.files.wordpress.com/2008/01/hwe_159153.jpg&quot; width=223 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 20:35:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abee&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>abee</dc:creator>
<guid>http://abee.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیمکت</title>
<link>http://abee.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد كيف كوچكش را كنار پايش گذاشت و همانجا روي نيمكت نشست. گرماي هوا بر پيشاني اش دانه هاي عرق نشانده بود. با پشت دستش دانه ها را چيد و به روبرو خيره شد. سيگاري روشن كرد و پك عميقي به سيگار زد. دود غليظ سيگار در تاريكي شب از دور نمايان بود. دود را از بيني اش بيرون مي ريخت و پراكنده شدن سريع دود را تماشا مي كرد. نيمكت زير درخت چناري جا خوش كرده بود و رنگهاي پريده اش نشان مي داد كه مدت زماني طولاني در كنار تنهايي مسافران و عابران بوده است. مرد دستي به نيمكت كشيد و خودش را جابجا كرد. سيگار تقريبا تمام شده بود كه شنيد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-ازون سيگار بهم نميدي؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به طرف صدا برگشت. مردي كنار نيمكت روي زمين نشسته بود. با خودش فكر كرد چرا نديده بودش؟! و سعي كرد در تاريكي چهره اش را تشخيص دهد. جوان به نظر مي رسيد. ته ريش يكنواختش زير نور لامپ نئون آن اطراف مشخص بود. گدا و سائل نبود. لباس پاره اي نداشت يا بساط دستفروشي. اينكه حضورش را متوجه نشده است باز بر تعجبش افزود. شايد جواني باشد از عشق سرخورده و نااميد كه آمده است در پارك گشتي بزند. يا ديوانه اي كه از خانه فرار كرده مدام گرفتار اين و آن شده و حالا در گوشه اي خزيده است. شايد هم مثل خودش مسافر باشد. مسافري كه كوله بارش تنهايي است و اندوخته اش ياس و نااميدي. گذشته مثل نگاتيو فيلمهاي سياه و سفيد جلوي چشمانش ظاهر شد. سعي كرد اولين كسي كه سيگار بهش تعارف كرده بود را بياد بياورد، نتوانست. تنها خاطره اي مبهم، گنگ و خواب گونه بياد داشت. هنگامي كه اولين و آخرين شكست زندگي اش را تجربه كرده بود و نااميد در كوچه و خيابان دنبال خودش مي گشت. كسي سيگاري به او داد ته سيگاري كه تا امروز او را اسير خود كرده بود و در اوقات خوشي، خشم و نااميدي  همراه هميشگي اش شده بود. جوان بلند شد و ايستاد و دوباره رو به او گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-مي تونم از سيگارتون...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و خاموش شد تا جوابي بشنود. در تاريكي شب نقطه ي قرمزي  نمايان شد و دوباره كم رنگ گرديد. پشت آن چهره اي در هم كشيده خيره نگاهش مي كرد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-بي كس و كاري؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دود را از دهانش خارج كرد. ذرات دود تا نزديكي بيني جوان پيش رفتند و پراكنده شدند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-آمدم هواخوري..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دستش را دراز كرد تا سيگار را بگيرد اما دستش همچنان خالي ماند. نوك سيگار دوباره قرمز شد و همچنان قرمز ماند تا اينكه خاموش شد. انگار كه نبوده است. مرد ته مانده سيگار را به جايي نامعلوم در دل تاريكي پرتاب كرد. كيفش را برداشت و از نيمكت دور شد. آهسته قدم برداشت و پشت سرش را هم نگاه نكرد. چهره ي غضب آلوده جوان را نديد و متوجه نشد سيگارش كجا افتاده است. به آسمان نگاه كرد؛ هلال ماه تا نيمه در ابر فرو رفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.tebyan-hamedan.ir/photo/danestaniha/11.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 11:00:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abee&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>abee</dc:creator>
<guid>http://abee.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امید</title>
<link>http://abee.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>جماعت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حوصله ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خوب امید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از بد گله ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرچه با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگرون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فاصله ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاری با کار این&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قافله ندارم...                               جمعه ۲۹خرداد۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 238px; HEIGHT: 184px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://bpc.parsaspace.com/IMG_39721.jpg&quot; width=395 height=184&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 08:46:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abee&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>abee</dc:creator>
<guid>http://abee.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فریاد ز افرنگ..</title>
<link>http://abee.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>فریاد زافرنگ ودلاویزی افرنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فریاد زشیرینی وپرویزی افرنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عالم همه ویرانه زچنگیزی افرنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از خواب گران خواب گران&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خواب گران خیز از خواب گران خیز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(اقبال لاهوری)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 19:17:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abee&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>abee</dc:creator>
<guid>http://abee.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>..</title>
<link>http://abee.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در سرودم توسنی رویید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                            مست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   دست از پا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;              و پا از دست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                            رست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Feb 2009 20:02:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abee&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>abee</dc:creator>
<guid>http://abee.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غزه</title>
<link>http://abee.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>((فضل الله المجاهدین علی القاعدین)) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا ایها الذین آمنوا.. کجایید؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا ایها المسلمون..!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                         نبود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا اهل الکتاب..!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                         نبود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلاْ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا ایهاالناس..!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محرم ماه خون حسین نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماه خون &lt;A href=&quot;http://gaza.ir/&quot; target=_blank&gt;غزه&lt;/A&gt; است...!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000018/n00018649-r-b-019.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 11:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abee&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>abee</dc:creator>
<guid>http://abee.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاه..</title>
<link>http://abee.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description> &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 258px; HEIGHT: 362px&quot; height=527 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i2.tinypic.com/zkluz4.jpg&quot; width=258 align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شعر، گاهي سرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                          گاهي درد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شور، گاهي نور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      گاهي گور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشق، گاهي غم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                    گاهي دم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آه، گاهي راه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;            گاهي چاه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شعر و شور و عشق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                           اما آه..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 20:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abee&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>abee</dc:creator>
<guid>http://abee.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>http://abee.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>بدون شرح
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 491px; HEIGHT: 383px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://fc01.deviantart.com/fs12/i/2006/319/e/5/Save_Gaza_now_by_Latuff2.jpg&quot; width=491 height=456&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Dec 2008 17:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abee&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>abee</dc:creator>
<guid>http://abee.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آینه دل</title>
<link>http://abee.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یوسف مصری را دوستی از سفر رسید. (یوسف) گفت: جهت من چه ارمغان آوردی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;(دوستش) گفت: چیست که تو را نیست و تو بدان محتاجی؟ الا جهت آنکه از تو خوبتر هیچ نیست. آینه آورده ام تا هرلحظه روی خود را در وی مطالعه کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چیست که حق تعالی را نیست و او را بدان محتاج است؟ پیش حق تعالی دل روشنی می باید بردن تا در وی خود را ببیند. « ان الله لا ینظر الی صورکم و لا الی اعمالکم و انما ینظر الی قلوبکم»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;فیه ما فیه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Dec 2008 11:11:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abee&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>abee</dc:creator>
<guid>http://abee.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
